بخش ۷۱ - وفات یافتن یوسف علیه السلام و هلاک شدن زلیخا از الم مفارقت وی
به دیگر روز یوسف بامدادانکه شد دلها ز فیض صبح شادان
به بر کرده لباس شهریاریبرون آمد به آهنگ سواری
چو پا در یک رکاب آورد جبریلبدو گفتا مکن زین بیش تعجیل
امان نبود ز چرخ عمر فرسایکه ساید بر رکاب دیگرت پای
عنان بگسل ز آمال و امانیبکش پا از رکاب زندگانی
چو یوسف این بشارت کرد ازو گوشزشادی شد بر او هستی فراموش
ز شاهی دامن همت برافشاندیکی از وارثان ملک را خواند
به جای خود شه آن مرز کردشبه خصلت های نیک اندرز کردش
دگر گفتا زلیخا را بخوانیدبه میعاد وداع من رسانید
بگفتند او به دست غم زبون استفتاده در میان خاک و خون است
ندارد طاقت این بار جانشبه کار خویش بگذار آنچنانش
بگفتا ترسم این داغ غرامتبماند بر دل او تا قیامت
بگفتند ایزدش خرسند دارادبه خرسندی قوی پیوند داراد
به کف جبریل حاضر داشت سیبیکه باغ خلد ازان می داشت زیبی
چو یوسف را به دست آن سیب بنهادروان آن سیب را بویید و جان داد
بلی زان نکهت باغ بقا یافتازان نکهت به سوی باغ بشتافت
چو یوسف را ازان بو جان برآمدز جان حاضران افغان برآمد
ز بس بالا گرفت آواز فریادصدا در گنبد فیروزه افتاد
زلیخا گفت کین شور و فغان چیستپر از غوغا زمین و آسمان چیست
بدو گفتند کان شاه جوانبختبه سوی تخته رو کرد از سر تخت
وداع کلبه تنگ جهان کردوطن بر اوج کاخ لا مکان کرد
چو بشنید این سخن از خویشتن رفتفروغ نیر هوشش ز تن رفت
ز هول این حدیث آن سرو چالاکسه روز افتاد همچون سایه بر خاک
چو چارم روز شد زان خواب بیدارسماع آن ز خود بردش دگر بار
سه بار اینسان سه روز از خود همی رفتبه داغ سینه سوز از خود همی رفت
چهارم روز چون آمد به خود بازز یوسف کرد اول پرسش آغاز
نه از وی بر سر بستر نشان یافتنه تابوتش به آن عالم روان یافت
جز این از وی خبر بازش ندادندکه همچون گنج در خاکش نهادند
نخست از دور چرخ ناموافقگریبان چاک زد چون صبح صادق
بر آن آتش که بر دل داشت پنهانرهی بگشاد از چاک گریبان
ولی زان راه در جانش به هر دمفزون گشت آتش سوزنده نی کم
به ناخن رخنه ها در روی می کندبرای چشمه خور جوی می کند
به هر جویی کز آن چشمه روان کردسمن را جلوه گاه ارغوان کرد
شد از ناخن به رخ گلگون خط افکنچو عرق ناخنه در چشم روشن
به سینه از تغابن سنگ می زدطپانچه بر رخ گلرنگ می زد
ز سیم آنجا عقیق تر همی رستوز این بر لاله نیلوفر همی رست
به سوی فرق نازک برد پنجهز زور پنجه آن را ساخت رنجه
ز ریحان سرو بستان را سبک کردبه چیدن سنبلستان را تنک کرد
ز دل نوحه ز جان فریاد برداشتفغان از سینه ناشاد برداشت
که یوسف کو و تخت آرایی اوبه محتاجان کرم فرمایی او
چو عزمش کرد زین بر بارگی تنگبه ملک جاودانی داشت آهنگ
ز بس بود اندرین رفتن شتابشنکردم پایبوسی چون رکابش
ازین کاخ غم افزا چون برون رفتنبودم در حضور او که چون رفت
سرش بنهاده بر بالین ندیدمخویش از صفحه نسرین نچیدم
چو آمد بر تن آن زخم درشتشنکردم سینه پشتیبان پشتش
چو سوی تخته برد از تختگه رختهمایون بخت شد زو تخته چون تخت
گلاب از چشم اشک افشان نجستمبه آن روشن گلاب او را نشستم
کفن چون بر تن او راست کردندبه تکفینش نشست و خاست کردند
نکردم رشته اندوزی فن خویشکه تا دوزم بر او لاغر تن خویش
چو از غم خارها در دل شکستندوز این سر منزلش محمل ببستند
زبان پر از نوای بینوایینکردم محمل او را درایی
چو جای خواب در خاکش گشادندچو در پاک در خاکش نهادند
زمین زیر بر و دوشش نرفتمبه کام دل به آغوشش نخفتم
دریغا زین زیانکاری دریغادریغا زین جگرخواری دریغا
بیا ای کام جان محرومیم بینز ظلم آسمان مظلومیم بین
بریدی از من و یادم نکردیبه دیداری ز خود شادم نکردی
وفادارا وفاداری نه این بودبه یاران شیوه یاری نه این بود
مرا از دل برون افکندی و رفتمیان خاک و خون افکندی و رفت
عجب خاری شکستی در دل منکه بیرون ناید الا از گل من
نه جایی راه رفتن کرده ای سازکز آنجا هیچگه آید کسی باز
همان بهتر کز اینجا پر گشایمبه یک پرواز کردن سویت آیم
بگفت این و عماری دار را خواستبه روی خود عماری را بیاراست
به یک جنبش ازان اندوه خانهبه رحلتگاه یوسف شد روانه
ندید آنجا نشان زان گوهر پاکبه جز خرپشته ای از خاک نمناک
بر آن خرپشته آن خورشید پایهبه خاک انداخت خود را همچو سایه
ز رخسار چو خور در زر گرفتشز اشک لعل در گوهر گرفتش
گهی فرقش همی بوسید و گه پایفغان می زد ز دل کای وای من وای
تو زیر گل چو بیخ گل نهفتهبه بالا من چو شاخ گل شگفته
تو زیر خاک منزل کرده چون گنجبه روی خاک من ابر گهرسنج
فرو رفته تو همچون آب در خاکبه بیرون مانده من چون خار و خاشاک
خیالت موج خون بر خاک من زدفراقت شعله در خاشاک من زد
زدی آتش به خاشاک وجودمازان پیچان رود بر چرخ دودم
به دود من کسی نگشاده دیدهکه نی از دیدگان آبش چکیده
همی نالید و هر دم سینه چاکبه صد حسرت همی مالید بر خاک
چو درد و حسرتش از حد برون شدبه رسم خاکبوسی سرنگون شد
به چشمان خود انگشتان درآورددو نرگس را ز نرگسدان برآورد
به خاک وی فکند از کاسه سرکه نرگس کاشتن در خاک بهتر
چو باشد از گل رویت جدا چشمچه کار آید درین بستان مرا چشم
بود رسم مصیبت بین مبهوتسیه بادام افشاندن به تابوت
چو آن مسکین ز تابوتش جدا مانددو بادام سیه بر خاکش افشاند
به خاکش روی خون آلود بنهادبه مسکینی زمین بوسید و جان داد
خوش آن عاشق که چون جانش برآیدبه بوی وصل جانانش برآید
حریفان حال او را چون بدیدندفغان و ناله بر گردون کشیدند
هر آن نوحه که بهر یوسف او کردهمی کردند بر وی با دو صد درد
همی کردند نوحه نوحه گر رابه سان نوحه گر آن سیمبر را
چو ساز نوحه را آهنگ شد پستنوردیدند بهر شستنش دست
بشستندش ز دیده اشکبارانچو برگ گل ز باران بهاران
به سان غنچه کز شاخ سمن رستبر او کردند زنگاری کفن چست
ز گرد فرقتش رخ پاک کردندبه جنب یوسفش در خاک کردند
ندیده هرگز این دولت کس از مرگکه یابد صحبت جانان پس از مرگ
ولی دانای این شیرین حکایتکه دارد از کهن پیران روایت
چنین گوید که با هر جانب از نیلکه جسم پاک یوسف یافت تحویل
به دیگر جانبش قحط و وبا خاستبه جای نعمت انواع بلا خاست
بر این آخر قرار کار دادندکه در تابوتی از سنگش نهادند
شکاف سنگ قیر اندای کردندمیان قعر نیلش جای کردند
ببین حیله که چرخ بی وفا کردکه بعد از مرگش از یوسف جدا کرد
نمی دانم که با ایشان چه کین داشتکه زیر خاکشان آسوده نگذاشت
یکی شد غرق بحر آشنایییکی لب تشنه در بر جدایی
چه خوش گفت آن قدم فرسوده در عشقز هر سود و زیان آسوده در عشق
که عشق آنجا که باشد گرم بازارندارد هیچ با آسودگی کار
کفن بر عاشق از وی چاک باشداگر خود خفته زیر خاک باشد
خوش آن عاشق که در هجران چنین مردبه خلوتگاه جانان جان چنین برد
نگوید کس که مردی در کفن رفتبدین مردانگی کان شیرزن رفت
نخست از غیر جانان دیده بر کندوز آن پس نقد جان بر خاکش افکند
هزاران فیض بر جان و تنش بادبه جانان دیده جان روشنش باد