گنج

بخش ۵۵ - در دست از دهن باز داشتن زنان مصر و زبان طعن بر زلیخا کشیدن و به تیغ غیرت عشق دست و زبان ایشان بریدن

نسازد عشق را کنج سلامتخوشا رسوایی و کوی ملامت
غم عشق از ملامت تازه گرددوز این غوغا بلند آوازه گردد
ملامت شحنه بازار عشق استملامت صیقل زنگار عشق است
ملامت های عشق از هر کرانهبود کاهل تنان را تازیانه
چو باشد مرکب رهرو گران خیزشود زان تازیانه سیر او تیز
زلیخا را چو بشکفت آن گل رازجهانی شد به طعنش بلبل آواز
زنان مصر ازان آگاه گشتندملامت را حوالتگاه گشتند
به هر نیک و بدش در پی فتادندزبان سرزنش بر وی گشادند
که شد فارغ ز هر ننگی و نامیدلش مفتون عبرانی غلامی
چنان در مغز جانش جا گرفته ستکه دست از دین و دانش وا گرفته ست
عجب گمراهیی پیش آمد او راکه رو در بنده خویش آمد او را
عجب تر کان غلام از وی نفور استز دمسازی و همرازیش دور است
نه گاهی می کند در وی نگاهینه گامی می زند با وی به راهی
به هر جا آن رود این ایستد بازبه هر جا ایستد رفتن کند ساز
به هر جا آن کشد برقع ز رخسارزند این از مژه بر دیده مسمار
ز هر غم کو بگرید این بخنددهر آن در کو گشاید این ببندد
همانا پیش چشم او نکو نیستازان رو خاطرش را میل او نیست
گر آن دلبر گهی با ما نشستیز ما دیگر کجا تنها نشستی
ره ناکامی ما کم گرفتیبه ما هم کام دادی هم گرفتی
به مقبولی کسی را دسترس نیستقبول خاطر اندر دست کس نیست
بسازیبا رخ نیکو شمایلکه سویش طبع مردم نیست مایل
بسا لولی وش شیرین کرشمهکه ریزد خون ز دل ها چشمه چشمه
زلیخا چون شنید این داستان رافضیحت خواست آن ناراستان را
روان فرمود جشنی ساز کردندزنان مصر را آواز کردند
چه جشنی بزمگاه خسروانههزارش ناز و نعمت در میانه
ز شربت های رنگارنگ صافیچو نور از عکس در ظلمت شکافی
بلورین جام ها لبریز کردهبه مائالورد عطرآمیز کرده
ز زرین خوان زمینش مطرح خورز سیمین کاسه ها برجی پر اختر
به طعم و بوی خوش آن کاسه و خوانطعامش قوت جسم و قوت جان
در او از خوردنی ها هر چه خواهیز مرغ آورده حاضر تا به ماهی
پی حلواش داده نیکوان وامز لب شکر ز دندان مغز بادام
ز تخته تخته حلواهای رنگینبنای قصر جشنش بود شیرین
برای فرش در صحن وی افکندهزاران خشت از پالوده قند
دهان تنگان به لب های شکرخانداده در دهان لوزینه را جا
چو گشته کامجو لوزینه زانهابه حشوش نام رفته بر زبانها
ز تازه میوه های تر نایابسبدها باغبان پر کرده از آب
نکرده هیچ نادربین تصورکز آب آید برون زانسان سبد پر
روان هر سو کنیزان و غلامانبه خدمت همچو طاووسان خرامان
پریرویان مصری حلقه بستهبه مسندهای زرکش خوش نشسته
ز هر خوان آنچه می بایست خوردندز هر کار آنچه می شایست کردند
چو خوان برداشتند از پیش آنانزلیخا شکرگویان مدح خوانان
نهاد از طبع حیلت ساز پر فنترنج و گزلکی بر دست هر تن
به یک کف گزلکی در کار خود تیزبه دیگر کف ترنجی شادی انگیز
ترنجی رنگ آن صفراء فاقعپی صفراییان درمان نافع
بدیشان گفت پس کای نازنینانبه بزم نیکویی بالانشینان
چرا دارید ازینسان تلخ کاممبه طعن عشق عبرانی غلامم
اگر دیده ز وی پر نور داریدبه دیدارش مرا معذور دارید
اجازت گر بود آرم برونشبدین اندیشه کردم رهنمونش
همه گفتند کز هر گفت و گوییبه جز وی نیست ما را آرزویی
بفرما تا برون آید خرامانکشد بر فرق ما از ناز دامان
که ما از جان و دل مشتاق اوییمرخش نادیده از عشاق اوییم
ترنجی کز تو اکنون بر کف ماستپی صفراییان داروی صفراست
بریدن بی رخش نیکو نیایدنمی برد کسی تا او نیاید
زلیخا دایه را سویش فرستادکه بگذر سوی ما ای سرو آزاد
برون نه پا که در پای تو افتیمبه پیش قد رعنای تو افتیم
بود غمخانه دل تکیه گاهتبیا تا دیده گردد فرش راهت
به قول دایه یوسف در نیامدچو گل ز افسون او خوش برنیامد
به پای خود زلیخا سوی او شددر آن کاشانه همزانوی او شد
به زاری گفت کای نور دو دیدهتمنای دل محنت رسیده
ز خود کردی نخست امیدوارمبه نومیدی فتاد آخر قرارم
فتادم در زبان مردم از توشدم رسوا میان مردم از تو
گرفتم آنکه در چشم تو خوارمبه نزدیک تو بس بی اعتبارم
مده زین خواری و بی اعتباریز خاتونان مصرم شرمساری
دل ریشم نمکخوار لب توستنمکریزی بر او کار لب توست
مده ره در وفاداریم شک رانگه می دار حق این نمک را
شد از افسون آن افسونگر گرمدل یوسف به بیرون آمدن نرم
پی تزیین او چون باد برخاستچو سرو از حله سبزش بیاراست
فرو آویخت گیسوی معنبربه پیش حله اش چون عنبر تر
تو پنداری که بود از مشک ماریکشیده خویش را در سبزه زاری
میانش را که با مو همبری کردز زرین منطقه زیورگری کرد
ز چندان گوهر و لعل گرانسنگعجب دارم که نامد آن میان تنگ
به سر تاج مرصع از جواهرز هر جوهر هزارش لطف ظاهر
به پا نعلین از لعل و گهر پربر او بسته دوال از رشته در
ردایی از قصب کرده حمایلبه هر تارش گره صد جان و صد دل
به دستش داد زرین آفتابهکنیزی از پیش زرکش عصابه
یکی طشتش به کف از نقره خامبه سان سایه او را گام بر گام
بدانسان هر که دیدش چابک و چستنخست از جان شیرین دست خود شست
نیارم بیش ازین گفتن که چون بودکه از هر وصف کاندیشم برون بود
ز خلوتخانه آن گنج نهفتهبرون آمد چو گلزار شگفته
زنان مصر کان گلزار دیدندز گلزارش گل دیدار چیدند
به یک دیدار کار از دستشان رفتزمام اختیار از دستشان رفت
ز زیبا شکل او حیران بماندندز حیرت چون تن بی جان بماندند
چو هر یک را در آن دیدار دیدنتمنا شد ترنج خود بریدن
ندانسته ترنج از دست خود بازز دست خود بریدن کرد آغاز
یکی از تیغ انگشتان قلم کردبدان حرف وفای او رقم کرد
قلم دیدی که با تیغ ار ستیزدز هر بندش برون شنگرف ریزد
یکی پر ساخت کف از صفحه سیمکشیدش جدول از سرخی چو تقویم
به هر جدول روانه سیلی از خونز حد خود نهاده پای بیرون
چو دیدندش که جز والا گهر نیستبرآمد بانگ زیشان کین بشر نیست
نه چون آدم ز آب و گل سرشته ستز بالا آمده قدسی فرشته ست
زلیخا گفت هست این آن یگانهکز اویم سرزنش ها را نشانه
ملامت کز شما بر جان من بودهمه از عشق این نازک بدن بود
مراد جان و تن من خواندم او رابه وصل خویشتن من خواندم او را
ولی او سر به کارم در نیاوردامید روزگارم بر نیاورد
اگر ننهد به کام من دگر پایازین پس کنج زندان سازمش جای
رسد کارش در آن زندان به خواریگذارد عمر در محنت گذاری
ز زندان خوی سرکش نرم گردددلش در نیکخویی گرم گردد
نگردد مرغ وحشی جز بدان رامکه گیرد در قفس یکچند آرام
گروهی زان زنان کف بریدهز عقل و صبر و هوش و دل رمیده
ز تیغ عشق یوسف جان نبردندازان مجلس نرفته جان سپردند
گروهی از خرد بیگانه گشتندز عشق آن پری دیوانه گشتند
برهنه پای و سر بیرون دویدنددگر روی خردمندی ندیدند
گروهی آمدند آخر به خود بازولی با سوز و درد عشق دمساز
زلیخاوار مست از جام یوسففتاده مرغ دل در دام یوسف
جمال یوسف آمد خمی از میبه قدر خود نصیب هر کس از وی
یکی را بهره مخموری و مستییکی را رستن از پندار هستی
یکی را جان فشاندن بر جمالشیکی را لال ماندن در خیالش
نباید جز بر آن بی بهره بخشودکزان می بهره اش بی بهرگی بود