گنج

بخش ۵۲ - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف

سخن پرداز این کاشانه رازچنین بیرون دهد از پرده آواز
که چون نوبت به هفتم خانه افتادزلیخا را ز جان برخاست فریاد
که ای یوسف به چشم من قدم نهز رحمت پا درین روشن حرم نه
در آن خرم حرم کردش نشیمنبه زنجیر زرش زد قفل آهن
حریمی یافت از اغیار خالیز چشم حاسدان دورش حوالی
درش زآمد شد بیگانه بستهامید آشنایان زان گسسته
در او جز عاشق و معشوق کس نیگزند شحنه و آسیب عسس نی
رخ معشوق در پیرایه نازدل عاشق سرود شوق پرداز
هوس را عرصه میدان گشادهطمع را آتش اندر جان فتاده
زلیخا دیده و دل مست جاناننهاده دست خود در دست جانان
به شیرین نکته های دلپذیرشخرامان برد تا پای سریرش
به بالای سریر افکند خود رابه آب دیده گفت آن سرو قد را
که ای گلرخ به روی من نظر کنبه چشم لطف سوی من گذر کن
اگر خورشید روی من ببیندچو ماه از خرمن من خوشه چیند
مرا تا کی درین محنت پسندیکه چشم رحمت از رویم ببندی
بدینسان درد دل بسیار می کردبه یوسف شوق خویش اظهار می کرد
ولی یوسف نظر با خویش می داشتز بیم فتنه سر در پیش می داشت
به فرش خانه سرافکنده در پیشمصور دید با او صورت خویش
ز دیبا و حریر افکنده بسترگرفته یکدگر را تنگ در بر
از آن صورت روان صرف نظر کردنظرگاه خود از جای دگر کرد
اگر در را اگر دیوار را دیدبه هم جفت آن دو گلرخسار را دید
رخ خود در خدای آسمان کردبه سقف اندر تماشای همان کرد
فزودش میل ازان سوی زلیخانظر بگشاد بر روی زلیخا
زلیخا زان نظر شد تازه امیدکه تابد بر وی آن تابنده خورشید
به آه و ناله و زاری درآمدز چشم و دل به خونباری درآمد
که ای خود کام کام من روا کنبه وصل خویش دردم را دوا کن
منم تشنه تو آب زندگانیمنم کشته تو جان جاودانی
چنانم از تو دور ای گنج نایابکه باشدکشته بی جان تشنه بی آب
ز داغت سال ها در تاب بودمز شوقت بی خور و بی خواب بودم
مرا زین بیشتر در تاب مگذارچنینم بی خور و بی خواب مگذار
به حق آن خدایی بر تو سوگندکه باشد بر خداوندان خداوند
به این حسن جهانگیری که دادتبه این خوبی که در عارض نهادت
به این نوری که تابد از جبینتکه دارد ماه را رو بر زمینت
به ابروی کمانداری که داریبه سرو خوب رفتاری که داری
به محراب کمان ابروی توبه قلاب کمند گیسوی تو
به جادو نرگس مردم فریبتبه دیباپوش سرو جامه زیبت
به آن مویی که می گویی میانشبه آن سری که می خوانی دهانش
به مشکین نقطه ات بر روی گلرنگبه شیرین خنده ات از غنچه تنگ
به آب دیده من ز اشتیاقتبه آه گرمم از سوز فراقت
به حرمانی که زیر کوهم از ویگرفتار هزار اندوهم از وی
به استیلای عشقت بر وجودمبه استغنایت از بود و نبودم
که بر حال من بیدل ببخشایز کار مشکلم این عقده بگشای
به دل عمریست تا داغ تو دارمهوای بوی از باغ تو دارم
زمانی مرهم داغ دلم شوبه بویی رونق باغ دلم شو
ز قحط هجر تو بس ناتوانمببخش از خوان وصلت قوت جانم
ز تو ای نخل تر خرما ز من شیرمکن در خوان نهادن هیچ تقصیر
مرا زین شیر و خرما قوت جان دهز جان دادن درین قحطم امان ده
جوابش داد یوسف کای پریزادکه ناید با تو کس را از پری یاد
مگیر امروز بر من کار را تنگمزن بر شیشه معصومیم سنگ
مکن تر ز آب عصیان دامنم رامسوز از آتش شهوت تنم را
به آن بیچون که چونها صورت اوستبرونها چون درونها صورت اوست
ز بحر جود او گردون حبابیستز برق نور او خورشید تابیست
به پاکانی کز ایشان زاده ام منبدین پاکیزگی افتاده ام من
ازیشان است روشن گوهر منوزیشان است رخشان اختر من
که گر امروز دست از من بداریمرا زین تنگنا بیرون گذاری
به زودی کامگاری بینی از منهزاران حق گزاری بینی از من
ز لعل جان فزایم کام یابیبه قد دلکشم آرام یابی
مکن تعجیل در تحصیل مقصودبسا دیرا که خوشتر باشد از زود
گر افتد صید نیکو دیر در دامبه است از زود نانیکو سرانجام
زلیخا گفت کز تشنه مجو تابکه اندازد به فردا خوردن آب
ز شوقم جان رسیده بر لب امروزنیارم صبر کردن تا شب امروز
کی آن طاقت مرا آید پدیدارکه با وقت دگر اندازم این کار
ندانم مانعت زین مصلحت چیستکه نتوانی به من یک لحظه خوش زیست
بگفتا مانع من زان دو چیز استعقاب ایزد و قهر عزیز است
عزیز این کج نهادی گر بداندبه من صد محنت و خواری رساند
برهنه کرده تیغ آنسان که دانیکشد از من لباس زندگانی
زهی خجلت که چون روز قیامتکه افتد بر زناکاران غرامت
جزای آن جفاکیشان نویسندمرا سر دفتر ایشان نویسند
زلیخا گفت زان دشمن میندیشکه چون روز طرب بنشیندم پیش
دهم جامی که با جانش ستیزدز مستی تا قیامت برنخیزد
تو می گویی خدای من کریم استهمیشه بر گنهکاران رحیم است
مرا از گوهر و زر صد خزینهدرین خلوتسرا باشد دفینه
فدا سازم همه بهر گناهتکه تا باشد ز ایزد عذر خواهت
بگفت آن کس نیم کافتد پسندمکه آید بر کسی دیگر گزندم
خصوصا بر عزیزی کز عزیزیتو را فرمود بهر من کنیزی
خدای من که نتوان حق گزاریشبه رشوت کی سزد آمرزگاریش
به جان دادن چو مزد از کس نگیرددر آمرزش کجا رشوت پذیرد
زلیخا گفت کای شاه نکو بختکه هم تاجت میسر باد و هم تخت
دلم شد تیر محنت را نشانهز بس کآری بهانه بر بهانه
بهانه کجروی و حیله سازیستبهانه نی طریق راست بازیست
معاذالله که راه کج روم منز تو این حیله دیگر نشنوم من
عجب بی طاقتم آرام من دهاگر خواهی واگر نی کام من ده
به گفتن گفتن آمد روز من سرنگشت از تو مراد من میسر
زبان دربند دیگر زین خرافاتبجنب از جا که فی التأخیر آفات
مرا در خشک نی آتش فتاده ستتو را با آتش من خوش فتاده ست
مرا این دود و آتش کی کند سودچو در چشمت نگردد آب ازین دود
ازین آتش چو دودم هست تابیبیا بر آتشم زن یکدم آبی
زلیخا چون به پایان برد این رازتعلل کرد دیگر یوسف آغاز
زلیخا گفت کای عبری عبارتکه بردی از سخن وقتم به غارت
مزن بر روی کارم دست رد راکه خواهم کشتن از دست تو خود را
به عشرت دستم اندر گردن آویزگر نه برمش از خنجر تیز
نیازی دست اگر در گردن منشود خون منت حالی به گردن
کشم خنجر چو سوسن بر تن خویشچو گل در خون کشم پیراهن خویش
نهم بر تن ز جان داغ جداییز حجت گفتنت یابم رهایی
عزیزم پیش تو چون کشته یابدپی کشتن عنان سوی تو تابد
پس از کشتن به زیر پرده خاکبه تو پیوندد این جان هوسناک
بگفت این و کشید از زیر بسترچو برگ بید سبزارنگ خنجر
ولی از آتش غم پر تف و تاببه حلق تشنه برد آن قطره آب
چو یوسف آن بدید از جای برجستچو زرین یاره بگرفتش سر دست
کزین تندی بیارام ای زلیخاوز این ره بازکش گام ای زلیخا
ز من خواهی رخ مقصود دیدنز وصل من به کام دل رسیدن
زلیخا ماه اوج دلستانیز یوسف چون بدید آن مهربانی
گمان زد شد که خواهد کام او دادبه وصل خویشتن آرام او داد
ز دست خود روانی خنجر انداختبه قصد صلح طرح دیگر انداخت
لب از نوشین دهانش پر شکر کردز ساعد طوق وز ساقش کمر کرد
به پیش ناوکش جان را هدف ساختز شوق گوهرش تن را صدف ساخت
ولی نگشاد یوسف بر هدف شستپی گوهر صدف را مهر نشکست
دلش می خواست در سفتن به الماسولی می داشت حکم عصمتش پاس
زلیخا در تقاضا گرم و یوسفهمی انگیخت اسباب توقف
نهادی بر ازار خویش دستییکی عقده گشادی و دو بستی
فتادش چشم ناگه در میانهبه زرکش پرده ای در کنج خانه
سؤالش کرد کان پرده پی چیستدر آن پرده نشسته پردگی کیست
بگفت آن کس که تا من بنده هستمبه رسم بندگانش می پرستم
بتی تن از زر و چشمش ز گوهردرونش طبله ای پر مشک اذفر
به هر ساعت فتاده پیش اویمسر طاعت نهاده پیش اویم
درون پرده کردم جایگاهشکه تا نبود به سوی من نگاهش
ز من آیین بی دینی نبینددرین کارم که می بینی نبیند
چو یوسف این سخن بشنید زد بانگکزین دینار نقدم نیست یک دانگ
تو را آید به چشم از مردگان شرموز این نازندگان در خاطر آزرم
من از دانای بینا می نترسمز قیوم توانا می نترسم
بگفت این و ز میان کار برخاستوز آن خوش خوابگه بیدار برخاست
الف کرد از دو شاخ لام الف دوررهاند از گاز سیمین شمع کافور
چو گشت اندر دویدن گام تیزشگشاد از هر دری راه گریزش
به هر در کامدی بی در گشاییپریدی قفل جایی پره جایی
اشارت کردنش گویی به انگشتکلیدی بود بهر فتح در مشت
زلیخا چون بدید آن از عقب جستبه وی در آخرین درگاه پیوست
پی باز آمدن دامن کشیدشز سوی پشت پیراهن دریدش
برون رفت از کف آن غم رسیدهبه سان غنچه پیراهن دریده
زلیخا زان غرامت جامه زد چاکچو سایه خویش را انداخت بر خاک
خروشی از دل ناشاد برداشتز ناشادی خود فریاد برداشت
که واویلا ز بی اقبالی بختکه برد از خانه ام آن نازنین رخت
دریغ آن صید کز دامم برون رفتدریغ آن شهد کز کامم برون رفت
عزیمت کرد روزی عنکبوتیکه بهر خود کند تحصیل قوتی
به جایی دید شهبازی نشستهز قید دست شاهان باز رسته
به گرد او تنیدن کرد آغازکه بندد پر و بالش را ز پرواز
زمانی کار در پیکار او کردلعاب خود همه در کار او کرد
چو آن شهباز کرد از وی کنارهنماندش غیر تار چند پاره
منم آن عنکبوت زار رنجورفتاده از مراد خویشتن دور
رگ جانم گسسته همچو تارشنگشته مرغ امیدی شکارش
گسسته تارم از هر کار و باریبه دستم نیست جز بگسسته تاری