گنج

بخش ۳۹ - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید

نه تنها عشق از دیدار خیزدبسا کین دولت از گفتار خیزد
درآید جلوه حسن از ره گوشز جان آرام برباید ز دل هوش
ندارد بیش ازین دلاله کاریکه گوید قصه زیبانگاری
ز دیدن هیچ اثر نی در میانهکند عاشق کسان را غایبانه
به ملک مصر زیبا دختری بودکه نسل عادیان را سروری بود
زده درج عقیقش خنده بر درز شکر خند او مصر از شکر پر
ز بس شیرین که شکر خند او بوددل نیشکر اندر بند او بود
چو شکر ریختی از لعل خندانشکر انگشت بگرفتی به دندان
شکر بود از دهانش با دل تنگنبات از رشک لعلش شیشه بر سنگ
چو در لطف از نباتش لب فره شدنبات اندر دل شیشه گره شد
نبات ار چند دادی شیشه را دلنمی شد با لب لعلش مقابل
نبود ایمن ز لعل می پرستشکه با آن پر دلی آرد شکستش
جهان را فتنه بود آن غیرت حورز شیرین شکر او مصر پر شور
سران ملک در سوداش بودندبتان شهر ناپرواش بودند
ولی بر چرخ می سود افسر اوبه هر کس در نمی آمد سر او
ز عز و مال و استغنای جاهشنمی افتاد سوی کس نگاهش
حدیث یوسف و وصفش چو بشنیدبه ماه روی او مهرش بجنبید
چو شد گفت و شنید آن پیاپیشد آن اندیشه محکم در دل وی
به دیدن میلش افتاد از شنیدنبلی باشد شنیدن تخم دیدن
نصاب قیمتش معلوم خود ساختز ترتیب نصابش دل بپرداخت
هزار اشتر همه پاکیزه گوهرپر از دیبا و مشک و گوهر و زر
ز انواع نفایس هر چه بودشکه دادن در بها لایق نمودش
مرتب کرد و راه مصر برداشتبه مخزن از ذخایر هیچ نگذاشت
فتاد از مقدمش آوازه در مصربرآمد های و هویی تازه در مصر
به مصر آمد سری در راه یوسفخبر پرسان ز جولانگاه یوسف
چو از جولانگه یوسف نشان یافتدل خرم به سوی او عنان تافت
جمالی دید بیش از حد ادراکچو جان ز آلودگی آب و گل پاک
به گیتی مثل او نادیده هرگزز کس مانند او نشنیده هرگز
نخست از دیدن او بی خود افتادز ذوق بی خودی گشت از خود آزاد
وز آن پس بیهشی هشیاری آوردز خواب غفلتش بیداری آورد
زبان بگشاد و پرسش کرد آغازجواهر جست ازان گنجینه راز
بگفت ای از تو کار نیکویی راستبدین خوبی جمالت را که آراست
که لامع ساخت خورشید جبینتکه آمد خرمن مه خوشه چینت
کدامین خامه زن نقش تو پرداختکدامین باغبان سرو تو افراخت
که زد پرگار طاق ابرویت راکه داد این تاب بند گیسویت را
گل سیراب تو آب از کجا خوردبدین آبش درین بستان که پرورد
به سروت خوب رفتاری که آموختبه لعلت نغز گفتاری که آموخت
مه روی تو لوح نامه کیستسر زلف تو حرف خامه کیست
که بینا نرگست را چشم بگشادز خواب نیستی بیداریش داد
که بر درج درت زد قفل یاقوتکه دل را قوت آمد روح را قوت
که کندت در زنخدان چاه غبغبکه ز آب زندگی کردش لبالب
که خال عنبرینت زد به رخسارنشیمن ساخت زاغی را ز گلزار
چو یوسف این سخن ها کرد ازو گوشغذای جان فشاند از چشمه نوش
بگفتا صنعت آن صانعم منکه از بحرش به رشحی قانعم من
فلک یک نقطه از کلک کمالشجهان یک غنچه از باغ جمالش
ز نور حکمتش خورشید تابیز بحر قدرتش گردون حبابی
جمالش بود پاک از تهمت عیبنهفته در حجاب پرده غیب
ز ذرات جهان آیینه ها ساختز روی خود به هر یک عکسی انداخت
به چشم تیز بینت هر چه نیکوستچو نیکو بنگری عکس رخ اوست
چو دیدی عکس سوی اصل بشتابکه پیش اصل نبود عکس را تاب
معاذالله ز اصل ار دور مانیچو عکس آخر شود بی نور مانی
نباشد عکس را چندان بقاییندارد رنگ گل چندان وفایی
بقا خواهی به روی اصل بنگروفا جویی به سوی اصل بگذر
غم چیزی رگ جان را خراشدکه گاهی باشد و گاهی نباشد
چو دانا دختر این اسرار بشنیدبساط عشق یوسف درنوردید
به یوسف گفت چون وصفت شنیدمبه دل داغ تمنایت کشیدم
گرفتم پیش راه آرزویتز سر پا ساختم در جست و جویت
چو دیدم روی تو افتادم از پایبه جان دادن ته پایت زدم رای
ولی چون گوهر اسرار سفتینشان زان منبع انوار گفتی
به تحقیق سخن بشکافتی مویمرا از مهر خود برتافتی روی
حجاب از روی امیدم گشودیز ذره ره به خورشیدم نمودی
کنون بر من در این راز باز استکه با تو عشق ورزیدن مجاز است
چو باشد بر حقیقت چشم بازمبه افتد ترک سودای مجازم
جزاک الله که چشمم باز کردیمرا با جان جان همراز کردی
ز مهر غیر بگسستی دل منحریم وصل کردی منزل من
اگر هر موی من گردد زبانیز تو رانم به هر یک داستانی
نیارم گوهر شکر تو سفتنسر مویی ز احسان تو گفتن
پس آنگه کرد پدرود وی و رفتبرست از مایه و سود وی و رفت
بنا کرد از پس رفتن به تعجیلعبادتخانه ای بر ساحل نیل
دلی از ملک و مال عالم آزادبه مسکینان و محتاجان صلا داد
که ملک و مال وی تاراج کردندبه قوت یک شبش محتاج کردند
به جای تاج از گوهر مرصعقناعت کرد با فرسوده مقنع
به جای بستن زرین عصابهبه سر بربست پشمین پای تابه
تن خود ز اطلس و اکسون بپرداختلباس آیینه آسا از نمد ساخت
به دست وی چو گوهر دار یارهسفالین سبحه آمد در شماره
به کنج آن عبادتخانه ره کردز عالم رو در آن محرابگه کرد
ز گلخن دامن خاکستر آوردبه خلوت بستر سنجاب گسترد
ز خارا زیر سر بنهاد بالشدرآمد گیتی از دردش به نالش
در آن معبد به سر می برد تا بودبه طاعت پای می افشرد تا بود
چو در طاعتگری عمرش سرآمدبه جان دادن چو مردان خوش برآمد
نپنداری که جان را رایگان دادفروغ روی جانان دید و جان داد
دلا مردانگی زین زن بیاموزبه ماتم شیوه بین شیون بیاموز
غم خود خور اگر این غم نداریبکن ماتم گر این ماتم نداری
به سر شد عمر در صورت پرستیدمی ز اندیشه صورت نرستی
به هر دم حسن صورت را زوالیستز حالی هر زمان گردان به حالیست
مزن هر دم قدم در سنگلاخیز شاخی هر زمان منشین به شاخی
نشیمن برتر از کون و مکان گیرفراز کاخ معنی آشیان گیر
بود معنی یکی صورت هزارانمجو جمعیت از صورت شماران
پریشانی بود هر جا شمار استوز آن رو در یکی کردن حصار است
چو تاب حمله دشمن نداریبه آن کز جنگ او باشی حصاری