گنج

بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

دل فارغ ز درد عشق دل نیستتن بی درد دل جز آب و گل نیست
ز عالم رویت آور در غم عشقکه باشد عالمی خوش عالم عشق
غم عشق از دل کس کم مبادادلی بی عشق در عالم مبادا
فلک سرگشته از سودای عشق استجهان پر فتنه از غوغای عشق است
اسیر عشق شو کازاد باشیغمش بر سینه نه تا شاد باشی
می عشقت دهد گرمی و مستیدگر افسردگی و خود پرستی
ز یاد عشق ، عاشق تازگی یافتز ذکر او بلند آوازگی یافت
اگر مجنون نه می زین جام خوردیکه او را در دو عالم نام بردی
هزاران عاقل و فرزانه رفتندولی از عاشقی بیگانه رفتند
نه نامی ماند زیشان نی نشانینه در دست زمانه داستانی
بسا مرغان خوش پیکر که هستندکه خلق از ذکر ایشان لب ببستند
چو اهل دل ز عشق افسانه گویندحدیث بلبل و پروانه گویند
به گیتی گرچه صد کار آزماییهمین عشقت دهد از خود رهایی
متاب از عشق رو گر خود مجازیستکه آن بهر حقیقی کارسازیست
به لوح اول «الفبا » تا نخوانیز قرآن درس خواندن کی توانی
شنیدم شد مریدی پیش پیریکه باشد در سلوکش دستگیری
بگفت ار پا نشد در عشقت از جایبرو عاشق شو آنگه پیش ما آی
که بی جام می صورت کشیدننیاری جرعه معنی چشیدن
ولی باید که در صورت نمانیوز این پل زود خود را بگذرانی
چو خواهی رخت در منزل نهادننباید بر سر پل ایستادن
بحمدالله که تا بودم درین دیربه راه عاشقی بودم سبک سیر
چو دایه مشک من بی نافه دیدهبه تیغ عاشقی نافم بریده
چو مادر بر لبم پستان نهاده ستز خونخواری عشقم شیر داده ست
اگرچه موی من اکنون چو شیر استهنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است
به پیری و جوانی نیست چون عشقدمد بر من دمادم این فسون عشق
که جامی چون شدی در عاشقی پیرسبکروحی کن و در عاشقی میر
بنه در عشقبازی داستانیکه باشد از تو در عالم نشانی
بکش نقشی ز کلک نکته زایتکه چون از جا روی ماند به جایت
چو از عشق این صدا آمد به گوشمبه استقبال بیرون رفت هوشم
به جان گشتم گرو فرمانبری رانهادم رسم نو سحرآوری را
بر آنم گر خدا توفیق بخشدکه نخلم میوه تحقیق بخشد
کنم از سوز عشق آن نکته رانیکه سوزد عقل رخت نکته دانی
درین فیروزه گنبد افکنم دودکنم چشم کواکب گریه آلود
سخن را پایه بر جایی رسانمکه بنوازد به احسنت آسمانم