گنج

بخش ۹۵ - حکایت آن حکیم که از تره زار جهان به شاخی چند قناعت کرده بود و از خوان جهانیان دندان طمع برکنده

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۱۵ بیت
می شد آن خاصگی شاه به دشتبر کنار تره زاری بگذشت
تره کاری ز قضا بر لب جویبود ز آلودگی گل تره شوی
زان تره هر چه همی ماند در آبطعمه می ساخت حکیمی به شتاب
خاصگی گفت بدو کای سره مردکس ندیدم که بدینسان تره خورد
تره تو که نه نان دیده نه دوغندهد کار تو را هیچ فروغ
گر چو ما خدمتی شاه شویصاحب مرتبه و جاه شوی
دسته تره که بر خوان بودتپهلوی بره بریان بودت
لقمه بره که با تره خوریبه ز هر تره که بی بره خوری
گفت با خاصگی آن مرد حکیمکای ز جاه آمده در چاه مقیم
گر چو ما راه قناعت سپریبه حرمگاه قناعت گذری
باشد از خوان جهان تره بستخوردن بره نیفتد هوست
کمر خدمت شاهت چو کمندنفکند گردن اقبال به بند
شاه از خلعت شاهی بیروننیست جز چون تو یکی مرد زبون
پیش شمشیر سر افکنده شویبه که پیش چو خودی بنده شوی
در دیاری که ز فقر آبادیستبندگی خاک ره آزادیست