بخش ۲۶ - حکایت آن ماهیان که گوهر حیات در جستجوی دریا باختند و تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند
داشت غوکی به لب بحر وطندایم از بحر همی راند سخن
روز و شب قصه دریا گفتیگوهر مدحت دریا سفتی
گفتی از بحر پدید آمده ایمزو درین گفت و شنید آمده ایم
دل ازو گوهر دانایی یافتتن ازو دست توانایی یافت
هر کجا می نگرم اوست همههر طرف می گذرم اوست همه
ماهیی چند رسیدند آنجاوز وی آن قصه شنیدند آنجا
عشق بحر از دلشان سر بر زدآتش شوق به جانشان در زد
پای تا سر همگی پای شدنددر طلب مرحله پیمای شدند
برگرفتند تک و پوی نیازبحر جویان چه نشیب و چه فراز
گاه در تگ چو صدف جا کردندگه چو خس رو به کنار آوردند
نه نشان یافت شد از بحر به ناممی نهادند به نومیدی گام
از قضا صیدگری دام نهادراهشان بر گذر دام فتاد
یکسر آن جمع به دام افتادندتن به جان دادن خود در دادند
صیدگر برد سوی ساحلشانساخت بر خشک زمین منزلشان
چند تن کوشش و جنبش کردندخز خزان راه به بحر آوردند
نیم مرده چو رسیدند به بحرجام مقصود کشیدند به بحر
دانش و بینششان روی نمودکانچه می داد نشان غوک چه بود
زنده در بحر شهود آسودندغرقه بودند در آن تا بودند