بخش ۱۲۲ - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی
حسن آن سبط نبی سر ولیطلعتش مطلع انوار جلی
رفت در خانه آن تازه جواندر ره اهل دل از گرم روان
دید بر خلق خدا در بستهوز همه خلق جدا بنشسته
گفت کام تو ز یکتایی چیستمونس جانت به تنهایی کیست
گفت آن کس که مقیم دلم اوستتخم دل کشته در آب و گلم اوست
من و اوییم درین تنهایینیست کس را به میان گنجایی
باز گفتا که درین کاشانهمر تو را چیست متاع خانه
گفت چیزی که درین خانه مراستترسکاری دل از قهر خداست
گرد این خانه چو در می نگرمغیر ازین نیست متاع دگرم
باز گفتا که دهد دور و درازمجلس خوش حسن بصری ساز
وعظ او پرده غفلت بدردکاهلی را ز جبلت ببرد
چون سوی مجلس او می نرویتا ازو نکته حکمت شنوی
گفت ناید بجز از بی خبرانحق پرستی به حدیث دگران
ای بد آن بنده که در راه خدایپند ناصح دهدش قوت پای
من به بیداری خود در کارمگو مکن مرغ سحر بیدارم