گنج

بخش ۱۱۶ - حکایت نصیحت قبول کردن عمر عبدالعزیز از غلام خود که خازن بیت المال بود

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۱۷ بیت
عمر ثانی آن همچو نخستکرده در دین سبق عدل درست
داشت در ستر حرم فرزندانچون پدر جمله سعادتمندان
عید شد پیش پدر جمع شدندهمه پروانه آن شمع شدند
اشک از دیده فشاندند چو شمعکای پریشانی عالم به تو جمع
با تن عور چو شمعیم همهبهر جامه شده جمعیم همه
نیست از اطلس اکسون سخنیهمچو فانوس کم از پیرهنی
تا به کی سرزنش دایه کشیمسردی طعنه همسایه کشیم
چون عمر گریه فرزندان دیدبار غم بر دلشان نپسندید
بنده ای داشت عجب فرخ فالکار او خازنی بیت المال
گفتش آور بدر از مخزن خویشخرج یک ماهه من بی کم و بیش
کار این چند جگرگوشه بسازخرجی من به دگر ماه انداز
بنده گفتا که تویی ای خواجهبر سر دفتر دین دیباچه
می ندانم که تو را ضامن کیستکه یکی هفته دگر خواهی زیست
چون خوری مال مسلمانان راگر بمیری که دهد تاوان را
عمر آن نکته نیکو چو شنفتآفرین کرد و به فرزندان گفت
روی در زاویه درد کنیدوین هوس بر دل خود سرد کنید
زانکه بی خون جگر پالودننیست امکان به بهشت آسودن