بخش ۱۰۲ - مناجات در انتقال از حلم به بشر و طلاقت وجه
ای ز حکمت همه را پشت به کوهنیست بی پشتی ازان هیچ گروه
کوه حلم تو صدا احسان استجان مادر تن ازان رقصان است
زان نوا مست سماعیم همهجسم و جان کرده وداعیم همه
در سماعند چو ما ملک و ملکدور آن بیشتر از دور فلک
هر سماعی که نه جاویدانیستنه سماع است که سرگردانیست
پاکه با هستی خود کوفتن استفرق خود را به لگد کوفتن است
جامی از دست خود از دست شده ستوز لگدکوب خودی پست شده ست
از لگدکوب خودش باز رهانوز غم نیک و بدش باز رهان
گرچه خود را به یقین جلوه ده استبر جبینش ز گمان صد گره است
پرده از چشم یقینش بگشایگره دل ز جبینش بگشای