بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید
دیو نژادی چو یکی تیره ابرلب چو خم نیل کبود و سطبر
زنگ چو انگشت نیفروختهچهره چو چوبین طبقی سوخته
مانده دهن چون دهن جیفه بازناشده همچون در محنت فراز
یافت به ره آینه ای گردناکساخت به دامن رخش از گرد پاک
دیده چو بر روی ویش آرمیدشکلی از انسان که شنیدی بدید
آب دهان بر رخ پاکش فکندوز کف خود خوار به خاکش فکند
گفت که تا قدر تو نشناختندبر رهت این گونه نینداختند
پیش کسان پستی مقدار تونیست جز از زشتی دیدار تو
طینت اگر پاک چو من بودیتکی به گل و خاک وطن بودیت
از بد و نیکی که پی اندر پی استبهره هر چیز به قدر وی است
چون به رخ خویش نظر کم گشادعیب بر آیینه نه بر خود نهاد
بود همه نور و صفا آینهشد ز رخش عیب نما آینه
طلعت او بود بدانسان سیاهآینه را چیست ندانم گناه
جامی ازین گنبد آیینه رنگهر چه نماید به گه صلح و جنگ
کان سبب راحت و آزار توستچون نگری صورت کردار توست