بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود
زنده دلی از صف افسردگانرفت به همسایگی مردگان
پشت ملامت به عمارات کردروی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاکروح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ منشان تیز تگهمچو تگ آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حالکرد ازو بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چراسترخت سوی مرده کشیدن چراست
گفت بلندان به مغاک اندراندپاک نهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمینبهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگیصحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکنده اندگرچه به تن مرده به جان زنده اند
مرده دلی بود مرا پیش ازینبسته هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشانآب حیاتست مرا خاکشان
جامی ازین مرده دلان گوشه گیرگوش به خود دار و ز خود توشه گیر
هر چه درین دایره بیرون توستگام سعایت زده در خون توست