بخش ۲۹ - حکایت کشیدن پیکان از تیر راست رو کیش ولایت کرم الله تعالی وجهه در وقتی که از کشاکش کمان مجاهده بر نشان مشاهده افتاده بود
شیر خدا شاه ولایت علیصیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفتتیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفتصد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کردپشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختندچاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگونآمد ازان گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکیدگفت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای منساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند بازگفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبرگرچه ز من نیست خبردارتر
طایر من سدره نشین شد چه باکگر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شودر قدم پاکروان خاک شو
باشد ازان خاک به گردی رسیگرد شکافی و به مردی رسی