بخش ۱۶ - در فضیلت کلام موزون که هر نوع از آن بحریست مشحون به لآلی مکنون و جواهر گوناگون
ای پر از آوازه کوس سخنشاهد جانهاست عروس سخن
طرفه عروسی که ز زیور تهیآید ازو دلبری و دل رهی
چون که به زیور شود آراستهطعنه زند بر مه ناکاسته
چون گهر نظم حمایل کندغارت صد قافله دل کند
چون کند از قافیه خلخال پایپای خردمند بلغزد ز جای
چون ز دو مصراع کند ابروانرخنه شود قبله پیر و جوان
معنی رنگین چو کشد غازه اشباغ شود دل ز گل تازه اش
من که ز هر شاهد و می زاهدمعمر تلف کرده این شاهدم
عقد حمایل که به بر جلوه دادعقده صبر از رگ جانم گشاد
دل که گرانمایه ز اقبال اوستطوق کش حلقه خلخال اوست
ابروی او گرچه نه پیوسته استراه خلاصی به رخم بسته است
ماشطه کآرایشش آغاز کردغازه ز خون جگرم ساز کرد
روز و شب آواره کوی ویمشام و سحر در تک و پوی ویم
شب که مرا دل سوی او رهبر استکرسیم از زانوی و پای از سر است
از مدد همت والای خویشبر سر کرسی چو نهم پای خویش
باز کشم پای ز دامان فرشسر بدر آرم ز گریبان عرش
جامه جسم از تن جان برکشمخامه نسیان به جهان در کشم
بلکه ز جان نیز مجرد شومجرعه کش باده سرمد شوم
باده ز جام جبروتم دهندنقل ز خوان ملکوتم نهند
ساقی سلسال دهم سلسبیلمطربم آواز پر جبرئیل
ساقی و مطرب به هم آمیختهنقل معانی همه جا ریخته
بهره چو برگیرم ازان بزمگاهاز پی رجعت کنم آهنگ راه
هر چه دهد دستم ازان خوان پاکزله کنم بهر حریفان خاک
بر طبق نظم به دست ادببر نمطی دلکش و طرزی عجب
پرده ز تشبیه مجازش کنمتحفه هر محفل رازش کنم
جامی اگر اهل دلی گوش کنسامعه را بدرقه هوش کن
هوش بدین تحفه غیبی سپارتا خردت نام نهد هوشیار