بخش ۵۹ - حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست
خورده دانی گفت با وامق به رازکای ز داغ عشق عذرا در گداز
می بری عمری به سر در جست و جویچیست مقصودت ز جست و جو بگوی
گفت مقصود آنکه با عذرا به همروی خویش اندر یکی صحرا نهم
در میان بادیه گیرم وطنبر سر یک چشمه باشم خیمه زن
دوست زانجا دور و دشمن نیز همجان ز خلق آسوده و تن نیز هم
گر روم هر سو دو صد فرسنگ بیشنایدم از آدمی دیار پیش
دیده گردد مو به مو اعضای منقبله رویم شود عذرای من
با هزاران دیده رو سویش کنمتا ابد نظاره رویش کنم
بلکه از نظاره هم یکسو شوموز دویی آزاد گردم او شوم
تا دویی باقی بود دوری بودجان اسیر داغ مهجوری بود
چون نهد عاشق به کوی وصل گامجز یکی می در نگنجد والسلام