گنج

بخش ۳۹ - حکایت عاشقی که دفع گمان اغیار را وصف معشوق خود در لباس آفتاب و ماه و غیر آن کردی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲ بیت
عاشقی در گوشه ای بنشسته بودگفت و گو با خویش در پیوسته بود
هر دم از نو داستانی ساختیناشنیده قصه ای پرداختی
گه ز مه گفتی گهی از آفتابگاهی از برگ گل سنبل نقاب
گه ز قد سرو کردی نکته راستگاه ازان خس کش ز خاک پای خاست
غافلی از دور آن را می شنیدخاطرش زان هرزه گویی می رمید
گفت با وی کای به عشقت رفته نامعاشق از معشوق خود راند کلام
عاشق و نام کسان گفتن که چهگوهر وصف خسان سفتن که چه
گفت کای دور از نشان عاشقانفهم نتوانی زبان عاشقان
ز آفتاب و مه غرض یار من استسر این بر نکته دانان روشن است
گل که گفتم لطف رویش خواستمذکر سنبل رفت و مویش خواستم
سرو چه بود قامت رعنای اومن خسم رسته ز خاک پای او
گر تو واقف از زبان من شویجز حدیث عشقش از من نشنوی