گنج

بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۱ بیت
کردی از آشوب گردش‌های دهرکرد از صحرا و کوه آهنگ شهر
دید شهری پر فغان و پر خروشآمده ز انبوهیِ مردم به‌جوش
بی‌قراران جهان در هر مَقَردر تک و پو بر خلاف یکدگر
آن یکی را از برون عزم درونوان دگر را از درون میل برون
آن یکی را از یمین رو در شمالوان دگر سوی یمین جنبش‌سگال
کُردِ مسکین چون بدید آن کار و باراز میانه کرد جا بر یک کنار
گفت اگر جا بر صف مردم کنمجای آن دارد که خود را گم کنم
یک نشانه بهر خود ناکرده سازخویشتن را چون توانم یافت باز‌‌؟
اتفاقا یک کدو بودش به دستآن کدو بهر نشان بر پای بست
تا چو خود را گم کند در شهر و کوبازیابد چون ببیند آن کدو
زیرکی آن راز را دانست و زوددر پی‌اش افتاد تا جایی غنود
آن کدو را حالی از وی باز کردبر تن خود بست و خواب آغاز کرد
کرد چون بیدار شد دید آن کدوبسته بر پای کسی پهلوی او
بانگ بر وی زد که خیز ای سست‌کیشکز تو حیران مانده‌ام در کار خویش
این منم یا تو نمی‌دانم درستگر منم چون این کدو بر پای توست‌‌؟!
ور تویی‌، این من کجایم کیستم‌‌؟در شماری می‌نیایم چیستم
ای خدا آن کرد بی‌سرمایه‌اماز همه کردان فروتر پایه‌ام
ده ز فضلت رونقی این کرد راکن ز لطفت راوقی این درد را
تا ز هر آلایشی صافی شوماهل دل را شربتی شافی شوم
جامی‌آسا یک به یک را شادکامخم خم ار نبود رسانم جام جام
ور به من این مکرمت باشد بدیعخواجه کونین را آرم شفیع