گنج

بخش ۱۸ - حکایت تعبیر معبر خواب آن ساده‌مرد را بر سبیل سخریه و استهزا و راست آمدن آن تعبیر بی‌شایبه تبدیل و تغییر

رفت پیش آن مَعبَر‌، ساده‌ایاز ره عقل و خرد افتاده‌ای
گفت «دیدم صبحدم خود را به‌خوابدر دهی سرگشته ویران و خراب
هر کجا از دور دیدم خانه‌ایبود بی دیوار و در ویرانه‌ای
چون نهادم در یکی ویرانه پایکرد پای من درون گنج جای‌»
آن معبر گفت با مسکین به طنزکای گرانمایه به گنج کنت کنز
آهنین نعلینی اندر پا فکنسنگ خارا بر شکاف و کوه کن
هر زمان می‌کش به یک ویرانه رختپای خود را بر زمین می‌کوب سخت
هر کجا پایت خورد غوطه به خاککن به ناخن‌های دست آن را مغاک
چون دهی آن خاک را زینسان شکستشک ندارم کافتدت گنجی به‌دست
چون به صدق اعتقاد آن ساده‌مردرفت و بر قول معبر کار کرد
شد فرو در جست و جو نابرده رنجدر نخستین گام پای او به گنج
صدق می‌باید به هر کاری که هستتا فتد دامان مقصودت به‌دست
گر فتد در صدقت اندک تاب و پیچجست و جوی تو همه هیچ است هیچ