گنج

بخش ۸ - حکایت آن پادشاه صاحب شکوه که با سپاه انبوه به پای دیوار بستانی که شاهد نار پستان درخت انار سر از دیوار برکرده بود گذشت نه هیچ کس به وی چشم خیانت باز کرد و نه دست تصرف دراز

در خزان عدل پیشه سلطانیگذر افکند بر دهستانی
بود از گونه گونه رنگ رزانغیرت کارگاه رنگرزان
دید یک جا که کرده از دیوارسر برون شاخی از درخت انار
حقه های عقیق تازه و تربر وی آویخته ز شوشه زر
در دل خویشتن شمرد آن رابه امین خرد سپرد آن را
او همی رفت و لشکر انبوهمی رسیدش ز پی گروه گروه
روز دیگر که بازگشت از راهدر همان شاخسار کرد نگاه
دید بر وی انارها بر جایآمد از زین فرو به شکر خدای
سر به سجده نهاد تا دیریشکرگوی ایستاد تا دیری
کای خداوند عدل عدل آموزدر جهان آفتاب عدل افروز
تخم عدلم به دل تو کاشته ایسپهم را بر آن تو داشته ای
ور نه از ما گروه بس گستاخدیر ماند این انارها بر شاخ