گنج

بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد

به یکی از ملوک سامانیداشت دوران طبیبی ارزانی
در همه کارها بدو همدمدر همه رازها بدو محرم
دادیش در حضور خود پیوستنبض جمع مخدرات به دست
روزی از گفت و گوی خلق خلاصبود با او درون خلوت خاص
پای نامحرمان از آنجا پینامه محرمان از آنجا طی
ناگه آمد کنیزکی چون ماهخوان به کف پیش شاه گشت دو تاه
تا نهد خوان خوردنی به زمینریخت خلطی به پشت او رنگین
الف قامتش چون دال بماندخم چو پیران دیر سال بماند
کرد چندان که زور راست نشدپشت او آنچنان که خواست نشد
گفت با آن حکیم شاه کریمکای شفابخش هر مزاج سقیم
هم درین دم گشای دست علاجوارهانش ازین فساد مزاج
ماند حیران حکیم چون اسباببود بهر علاج او نایاب
دست زد معجرش ز فرق کشیدجامه اش را ز پیش و پس بدرید
از زهارش گشاد بند ازارکرد بیرونش از سرین شلوار
غرقه شد زان خجالت اندر خویخلط بگداخت در مفاصل وی
قامت خود چو سرو بستان راستکرد و آزاد از زمین برخاست
در طبیبی چو نیک ماهر بودپیش او سر کار ظاهر بود
چون بماند از علاج جسمانیدست زد در علاج نفسانی