گنج

بخش ۲۶ - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن

زد حکیمی به حکم جود قدمریخت در جیب زن هزار درم
چند روزی کزان گذشت حکیمخواست از زن حساب صره سیم
گفت هر جا که سایلی زد بانگرفت در کار سایلان یک دانگ
دانگ دیگر به میهمانان رفتبه رفیقان و مهربانان رفت
آنچه ماند از همه ذخیره خویشکردم از بهر روز تیره خویش
گفت دانا به شرع جود و عطاآنچه گفتی به من خطاست خطا
هر چه دادی همان ذخیره توستروشنی بخش روز تیره توست
وانچه از بهر خود نهادستیجای در جیب و کیسه دادستی
زان شود کار وارثی به رواجیا کند دست حادثی تاراج