گنج

بخش ۲۱ - در بیان غضب که آتش طبع افروختن است و خرمن دین و دنیا سوختن

به غضب جان هیچ کس مخراشحرف آسایش از دل متراش
غضب آمد خراشگر چو ارهاره است آن بلی ولی دو سره
ناخراشیده خاطر تو نخستکی بود دلخراشی از تو درست
ز آتشی کز غضب برافروزیاولا خان و مان خود سوزی
آنچه بر مردم کناره رسدز آتشت دود یا شراره رسد
اصل آن در دلت فروخته استکه ازان خرمن تو سوخته است
آب حلمی بزن بر آن آتشتا نیفتد به دیگران آتش
خشم با دیگران سگی و ددیستوین سگی و ددی بیخردیست
هر که را از خرد مدد باشدکی در آن تن دهد که دد باشد
نیش دندان خوک و پنجه گرگبهر آزار شد بلای بزرگ
سوی آزارشان چو راهی نیستپنجه و نیش را گناهی نیست
ز آدمیزاده چون کسی رنجه ستخوک بی نیش و گرگ بی پنجه ست
خشم خوش باشد از برای خداینه ز وسواس نفس بد فرمای
چون برای خدا بود خشمتاز دو بینی جدا بود چشمت
آن نه چشم است غیرت دین استوز در آفرین و تحسین است
جنبش خشم چون ز نفس بد استبالش دیو و کاهش خرد است
به که از دیو دل بپردازیخشم را زیر دست خود سازی