بخش ۱۷ - حکایت پادشاهی که گوش وی گرفته بود و سامعه وی خلل پذیرفته و بر ناشنیدن آواز دادخواهان و سؤال محتاجان تأسف می خورد و اظهار تلهف می کرد
بر در بارگاه یا سر راهداد خواهد ز من به ناله و آه
بنهم گوش خود به فریادشبدهم همچو عادلان دادش
یا چو خیزد نفیر محتاجیدیده ز احداث دهر تاراجی
کار او را دهم ز بخشش سازناامید از درم نگردد باز
خسروی را که بود صاحب هوشبسته شد از سماع روزن گوش
نه طبیبان علاج دانستندنه حکیمان دوا توانستند
جزع بی قیاس ظاهر کردفزع بی شمار پیش آورد
نیکخواهی به فضل و علم علمگفت کای خسرو ستوده شیم
گر ز ده حس یکی کم است تو رادل چرا بسته غم است تو را
این همه شور و اضطراب که چهوین همه ترک خورد و خواب که چه
شکر می کن کزانت دردی نیستبر ضمیرت ز درد گردی نیست
رستی از رنج ناخوش آوازانجستی از دام کید غمازان
بر دلت بس ز نور صدق فروغبسته شو گو ره هزار دروغ
گوش اگر رفت هوش باقی بادگفت و گوی سروش باقی باد
شاه گفت ای دلت به دانش خوشوز تو روشن ضمیر دانش کش
نه مرا گوش بهر آن بایدکه بدان بانگ مطربان آید
به نوای طرب کنم آهنگبشنوم صوت عود و نغمه چنگ
رقص را در درونه جای دهمبر بساط نشاط پای نهم
گوشم از بهر آن بود در کارکه اگر بر کسی رسد آزار