بخش ۳۲ - گفتار در ختم دفتر اول از کتاب سلسلة الذهب و حواله آنچه تقریب سخن به آن رسیده بود به دفتر دیگر
چون شد این اعتقاد نامه درستباز گردم به کار و بار نخست
کار من عشق و بار من عشق استحاصل روزگار من عشق است
سر رشته کشیده بود به عشقدل و جان آرمیده بود به عشق
به سر رشته خود آیم بازسخن عاشقی کنم آغاز
هرگز آن رشته را خلل مرسادتا به حشرم مهار بینی باد
آن نه رشته سلاسل ذهب استنام رشته بر آن نه از ادب است
بهر شیران بود سلاسل زرهر که شیر است ازان نپیچد سر
این مسلسل سخن که می خوانیهم ازان سلسله ست تا دانی
تا نجوشد ز سینه عشق سخننتوان داد شرح عشق کهن
می زند جوش عشقم از سینهتا دهم شرح عشق دیرینه
لیک بیم ملال بی ذوقیکه ندارد به شرح آن شوقی
می کند بند راه شوق بیانمی نهد مهر خامشی به دهان
پس همان به که لب فرو بندمبیش از این گفت و گوی نپسندم
گر مددگار من شود توفیقکه کنم درس عشق را تحقیق
بهر آن دفتری ز نو سازمداستانی دگر بپردازم
ور بماند جواد عمر از سیرختم الله لی بما هو خیر