بخش ۶۸ - حکایت شیخ محقق با مرید موسوس
راهدانی مرید خود را دیدکه به قصد نماز می کوشید
بهر تحریمه دست برمی داشتباز ناکرده اش همی انگاشت
همچنین بارها مکرر کردشیخ را حال او مکدر کرد
گفت ای جاهل این طریقه کیستامر حق یا نه قول و فعل نبیست
نیست کار تو کسب جمعیترو همی گو که کی کنم نیت
که سزاوار ریش و سبلت خویشیا به مقدار حول و قوت خویش
یک دو گانه نماز بگزارمصورت ظاهرش به جای آرم
پس به تکبیر دست ها بردارکز تو کافی بود همین مقدار
تو کیی کز تو آن نماز آیدکه قبول خدای را شاید
هر پریشان کجا به آسانیجمع داند شد از پریشانی
سالها خون دیده باید خوردتا شود فرد یکدم از خود مرد