بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد
آن زمان از ریا و عجب رهیکه شوی پیر را رهین و رهی
هست در نفس دار و گیر بسیکه نداند به غیر پیر کسی
نفس افعی و پیر خضر شعارکور می سازدش زمردوار
نفس دیو است و پیر نجم هدیرجم دیو است کار نجم بلی
کیست پیر آن که نیست یک سر موسیه از ظلمت وجود بر او
گردد از تاب آفتاب ازلمو به مو ظلمتش به نور بدل
نور حق تا بدلش ز لوح جبینسرالشیب نوری اینست این
آن که پیر از بیاض موی بودسخره کودکان کوی بود
هرگز آن دولت از کجا یابدکه بر او نور کبریا تابد
گوش کن از حکیم نادره گویکه ز بلغم بود سفیدی موی
کی شود حاصل ای به غفل علمنور حق از رطوبت و بلغم
تا کی ای ساده دل ز ساده وشیریش صابون زنی و شانه کشی
من گرفتم کز آب و صابونتشد چو کافور موی شبگونت
چه بود در ترازوی امیدوزن این یک دو مشت پشم سفید
نور می بایدت در دل گیرکه دل است از خدای نور پذیر
نور ناتافته ز روزن دلمشکل افتد به کوی و برزن گل
نور بر آب و گل ز دل تابدآب و گل روشنی ز دل یابد
شمعکی برزند به خانه علمرخت بربندد از میانه ظلم
نور حق چون ز دل ظهور کندظلمت تن چه شر و شور کند
آنچه تو از حدیث مصطفویدر نشان ولی همی شنوی
که به رویش کسی نظر چو گشادبی توقف خدایش آمد یاد
آن نشان مقتضای این نور استور نه آب و گل از خدا دور است
چون درین نور پیر شد فانیخواندش عقل پیر نورانی
پیر چون یافتی ازو مگسلور نه یکدم ز جست و جو مگسل
در به در کو به کو بجوی او راهر کجا یافتی ببوی او را
چون ازو بوی جذب عشق آیدگر شوی خاک پای او شاید
ور نه آید مایست از تک و پویرو ز جای دگر بجوی و ببوی
آن بود بو که چون به او برسیبرهی از هزار بوالهوسی
خاطرت را به جذب پنهانیجمع سازد ز هر پریشانی
برهاند ز رنج آب و گلتبرساند به سر جان و دلت