بخش ۱۷۵ - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند
مرد باید که یار جوی بودیار چون یافت یار شوی بود
شوید از آب لطف و ابر کرماز ضمیرش غبار غصه و غم
گر نشیند به دامنش گردیباشد آن گرد بر دلش دردی
تا ز دامانش آن بیفشاندپا به دامن کشید نتواند
یار چشم است اگر ز شهوت و خشممویی افتاده بینی اندر چشم
زود آن موی را ز چشم بچینموی در وی ز جهل سهل مبین
زانکه در دیده موی ناهنجارمایه مویه گردد آخر کار
خاربست مژه به گرد بصربر خس و خار بسته راه گذر
کز برون رنج آفتی ناگاهبه سواد بصر نیابد راه
یار چون چشم شد تو مژگان باشگرد او شو به پا چو مژگان فاش
دفع کن هر اذا که از هر سویسوی آن چشم روشن آرد روی
لحظه لحظه ز خست و دونیمخراشش چو موی افزونی
موی افزونی آفت دیده ستدیده زو هر دم آفتی دیده ست
گر گذاریش دیده کور کندور کنی درد و رنج زور کند
بلکه صد پی به کندنش چارهگر کنی بر دمد دگر باره
نه به کندن توانی از وی رستنه بر آزار او صبور نشست
خودپسندان ناپسندیدهموی افزونی اند در دیده
دیده از دیدشان نگه می دارور نبینی ز دیدشان آزار
ز آتش کیدشان بکش دامنپیش ازان دم که سوزدت خرمن
آتش کید بر فروخته اندخرمن بس کسان که سوخته اند
اول اظهار اعتقاد کننددم تسلیم و انقیاد زنند
هر کجا پا نهی به راه و گذربه ارادت نهند آنجا سر
ور به آزارشان بر آری دستگردن خود کنند پیش تو پست
گر زنی سنگ گوهرش خوانندبر سر خود چو تاج بنشانند
کانچه آید ازان کف و پنجهحاش لله که کس شود رنجه
محنت تو کلید راحت ماستذلت تو مزید دولت ماست
لله و فی الله است یاری مابه غرض نیست دوستداری ما
رنج محنت ز دوستان خدایهست راحت فزای و رنج زدای
داغشان باغ و رنجشان گنج استگنجشان از کرم گهر سنج است
ما ز آزارشان نیازاریمقهر ایشان به لطف برداریم
قهرشان بهر امتحان باشدامتحان فضل و امتنان باشد
در زر خالص آن که دارد شکزند از بهر امتحانش محک
بر محک چون بود تمام عیارخرد آن را به قیمت بسیار
بی محک ها درین سرای مجازسره از قلب کی شود ممتاز
از مریدان کنند افسانهکه فلان مرد بود و مردانه
صبر بر امتحان شیخ نموددر دولت به روی خود بگشود
زین مقوله هزار کذب و گزافبا تو گویند و تو ز خاطر صاف
همه را راستگوی پنداریکذبهاشان به صدق برداری
بنشینی و ریش پهن کنیبگشایی زبان به خوش سخنی
همه را رازدار خود سازیراز دل با همه بپردازی
با همه خواه خواجه خواه فقیرکنی آمیزشی چو شکر و شیر
چون برآید بر این نسق یک چندشود از هر طرف قوی پیوند
لیک از آزمون گوناگونآید از پرده حیله ها بیرون
آن غرض ها که بودشان در سرگردد از قول و فعلشان ظاهر
شود احوال ظاهر ایشانیوم تبلی السرائر ایشان
خبث سیرت ز صورت و سیمابر تو گردد یگان یگان پیدا
چون غرض ها شود تو را روشندوستان را شوی به جان دشمن
غرض آنجا که بار بگشایددوستی را مجال تنگ آید
رخت بندد ز دل وفا و وفاقخانه گیرد به سینه بغض و نفاق
لیک بهر حقوق پیشینهداری آن را نهفته در سینه
شرمت آید که از پس یاریلب گشایی به بغض و کین داری
دل تو از نفاق گیرد همکز نفاقت رسد هزار الم
دمبدم حیله ای برانگیزیکه از ایشان به حیله بگریزی
صد دغا و دغل به پیش آرندحیله های تو باد انگارند
هر طرف صد وسیله انگیزندتا دگر باره با تو آمیزند
بگذری تو ازان جفا کیشانوین عجب کز تو نگذرند ایشان
هیچ از ایشان رهید نتوانیچون شناور به خرس درمانی