بخش ۱۵۱ - قال الله تعالی یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله
حسرت از جان او برآرد دودوان زمان حسرتش ندارد سود
بس که ریزد ز دیده اشک ندمغرق گردد ز فرق تا به قدم
و آب چشمش شود در آن شیونآتشش را به خاصیت روغن
کاش این گریه پیش ازین کردیغم این کار پیش ازین خوردی
دادی از جویبار دیده نمیشستی از نامه سیه رقمی
نم چه سود این زمان که کشت املخشک گشت از تف سموم اجل
گریه روزی که بود فایده منداز جهالت به خنده شد خرسند
چون زمان نشاط و خنده رسیدآبش از چشم و خون ز دل بچکید
حق چو فلیضحکوا قلیلا گفتاو ز بس خنده همچو غنچه شکفت
جوی چشمش شد ترشح جوهرگز از چشمه سار فلیبکوا
لاجرم روز ضحک و استبشارخون فشاند ز دیده خونبار
همه ضاحک ز عیش و مستبشراو ز رنج و عنا عبوس و کدر