بخش ۱۰۵ - تتمه قصه غوری
مرد غوری گرسنه و تشنهرمقی در تن از حیاتش نه
لنگ لنگان به خانه روی نهادهر که پرسید ازو جوابش داد
که زدم گام تا توانستمبازگشتم همینکه دانستم
که به کعبه نمی رسم امروزتا به کعبه بسی رهست هنوز
از سه فرسنگ شد درونم خونچون توانم هزار رفتن چون
بعد ازین کنج عزلتی گیرمرو به دیوار محنتی میرم
چون نیامد به دست صحبت یارواکشم پا ز صحبت اغیار