بخش ۱۰۰ - تمثیل
سگکی می شد استخوان به دهانکرده ره بر کنار آب روان
بس که آن آب صاف و روشن بودعکس آن استخوان در آب نمود
برد بیچاره سگ گمان که مگرهست در آب استخوان دگر
لب چو بگشاد سوی آن به شتاباستخوانش از دهان فتاد در آب
نیست را هستی توهم کردبهر آن نیست هست را گم کرد