گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان ملکشاه سلجوقی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۵۵ بیت
یارب این خوش نفس باد صباستیا نسیمی ز دم مشگ ختاست
جان همی تازه شود زین دم خوشاینت خرم که دم باد صباست
باغ و بستان را زانصاف بهاراز گل و بلبل صد برگ و نواست
مهد گل میرسد اینک زیراکعرصه باغ سراسر دیباست
روز را خط بنفشه بدمیدطره شب ز پی آن پیراست
بتماشا شدن امروز بباغبی می و مطرب و معشوق خطاست
دو دلانرا چو روا آمد خونخون انگور دودل خور که رواست
یاد اقبال ملک شاهی رامژده فتح شهنشاهی را
از حمل مهر چو تابنده شودکوکب از شاخ درخشنده شود
دم عیسیست مگر باد صباکه دل مرده بدو زنده شود
زعفران در دهن غنچه نهدتا بهر بادی در خنده شود
گل چو بدعهدی و رعنائی کرددولتش زود پراکنده شود
سرو چون راست روی پیشه گرفتزان بسر سبزی پاینده شود
راست همچون دهن مادح شاهدهن گل بزر آکنده شود
آنکه خورشید ثنایش گویدوانکه افلاک رضایش جوید
چشم نرگس ز چه خواب آلودستدوش گوئی همه شب نغنودست
جام گل بین که بزر آکندستقدح لاله بمشک اندودست
تا نقاب از گل بگشاد صبابلبل از لابه گری ناسودست
شاخ را گر نه ز انصاف بهارمعجز موسی عمران بودست
پس پیری و عصائی کو داشتید بیضا نه عجب بنمودست؟
لاله چون جوشن خصم سلطانپاره پاره شد و خون آلودست
دهن ابر پر آتش شد ازانکبا کفش لاف سخا پیمودست
عفو او روی گنه می پوشدظلم از و جامه سیه می پوشد
دهر سر زیر و پریشان گذردگر نه در طاعت سلطان گذرد
زانچه او کرد اشارت بجهانزهره دارد که نه چونان گذرد
صرصر خشم وی آتش باردورچه بر چشمه حیوان گذرد
تیغ او از جگر شیر خوردتیر او بر دل سندان گذرد
آفتاب فلک از هیبت اواز بر چرخ بفرمان گذرد
کمترین بخشش او در عمریبر کف بحر و دل کان گذرد
لطف او نیک بدان می ماندکه صبا بر گل خندان گذرد
ایکه خورشید قفا خورده تستخیمه چرخ سراپرده تست
لفظ تو قیمت شکر شکندجود تو قاعده زر شکند
ماه منجوق تو انجم سپردرایت رای تو لشگر شکند
ده منی تیغ تو خفتان گسلدصد منی گرز تو مغفر شکند
کوهرا قهر تو از بن بکندچرخ را خشم تو چنبر شکند
صفحه تیغ تو آبیست کزوورق عمر عدو در شکند
روز رزم تو سنان خطیتنور در دیده اختر شکند
خصم را سهم تو چون زلف بتانبیکی لحظه بهم بر شکند
کان ز جود تو امان میخواهدجان ز تیغ تو زمان میخواهد
قهرت از مهر سپر بربایدخشمت از کوه کمر بگشاید
صیقل تیغ تو هنگام وغازنگ کفر از رخ دین بزداید
چرخ صد چشم چو تو کم بیندمادر دهر چو تو کم زاید
خه خه ای شاه که از هیبت توکهربا کاه همی نرباید
عدل تو پشت ستم می شکندباس تو پاس جهان میباید
چونصدف چرخ همه گوش شدستتا که رای تو چه میفرماید
مثل تو شاه بصد دور قرانفلک آینه گون ننماید
باز چتر تو دهد فر هماینور عدل تو سزد ظل خدای
خسروا تخت تو بر گردون بادچاکر قدر تو افریدون باد
از شب چتر تو چون روز بهاردولت و ملک تو روزافزون باد
هر دلی کز تو در او غائله ایستچون دل ساغر تو پرخون باد
رایت ملک تو چون همت تواز خم هفت فلک بیرون باد
هر نوائی که عدویت سازدضرب تیغ تو در او موزون باد
صفحه تیغ چو نیلوفر تودایم از خون عدو گلگون باد
روز نوروز و سر سال عجمبر تو چون طالع تو میمون باد
تا ابد بر فلکت فرمان بادهر چه گوئی که چنین چونان باد