گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱از چشم تو صد زخم درشت است مراشمارهٔ ۲دل بنهادم هر غم و تیماری راشمارهٔ ۳هر چند ز بهر چون تو جانانی راشمارهٔ ۴یاری که دل من است مسکن او راشمارهٔ ۵ای دوست چنین مکن فرامشت مراشمارهٔ ۶روییست چو ماه عنبرآمیز او راشمارهٔ ۷ای عشق چه دردی تو که درمانت نیستشمارهٔ ۸یکباره ز ما فلک فراغت دادتشمارهٔ ۹ای کشته چو من هزار در پای غمتشمارهٔ ۱۰بس رنگ که نقاش ازل می آمیختشمارهٔ ۱۱در راه دلم ز عشق تو صد دام استشمارهٔ ۱۲سوز دل من ز بهر بار غم تستشمارهٔ ۱۳ای دیده دل ریش جگر خورده تستشمارهٔ ۱۴با دلبر خود بکام دل گشتم جفتشمارهٔ ۱۵گر شرم همی از آن و این باید داشتشمارهٔ ۱۶دلبر که ز من روی بعمدا بنهفتشمارهٔ ۱۷هر چند که شد گرمی بازار تو سستشمارهٔ ۱۸دل قصد وصال دلکشی کرد و برفتشمارهٔ ۱۹باسبلت سبز یارب آن لب چه لبستشمارهٔ ۲۰لعل تو ازان زمرد آورد نباتشمارهٔ ۲۱با تو سخنم ز باد بی سنگ ترستشمارهٔ ۲۲یک شب بمراد دل کسی شاد نزیستشمارهٔ ۲۳گفتم که چو فتنه چشم تو خفته بهستشمارهٔ ۲۴شیرین سخنم گرچه لطیف و نیکوستشمارهٔ ۲۵بادم که وجود من بجز زحمت نیستشمارهٔ ۲۶در عشق اگر به زور و زر کار نکوستشمارهٔ ۲۷آن یار جفا جوی وفادار شدستشمارهٔ ۲۸گفتی که دلم به وصل تو شاد و کش استشمارهٔ ۲۹صبر از دل ریش من همی بگریزدشمارهٔ ۳۰ای وصل تو شایسته چو عمر جاویدشمارهٔ ۳۱آن سنبل پست پر ز تابش نگریدشمارهٔ ۳۲دانی سخنت شکسته چون می‌آیدشمارهٔ ۳۳گفتم چو خطت برنگ موی تو شودشمارهٔ ۳۴خط تو گرش کسی بخط میخواندشمارهٔ ۳۵گفتم می خوشگوار پیش آور زودشمارهٔ ۳۶گفتم سخنی با تو و بد گفتم بدشمارهٔ ۳۷زلفی که بر او بند و گره باشد صدشمارهٔ ۳۸کار تو همه سرکشی و ناز بودشمارهٔ ۳۹هجران تو از دو چشم من خواب ببردشمارهٔ ۴۰گفتم که مرا چشم تو می پست کندشمارهٔ ۴۱زان غالیه دان کزاو دلم خون آیدشمارهٔ ۴۲جائی که غمت بقصد جان برخیزدشمارهٔ ۴۳دردا که دلم زهجر خون خواهد شدشمارهٔ ۴۴حسن تو اگر چه خیمه بر ماه زندشمارهٔ ۴۵هر کس که نشان آن لب و دندان دیدشمارهٔ ۴۶گرچه ز تو بر دلم ستم میگذردشمارهٔ ۴۷آن شیفته را چو باد در بوق افتادشمارهٔ ۴۸بر من غم عشق بینهایت برسیدشمارهٔ ۴۹روزی که بر منت گذاری باشدشمارهٔ ۵۰جانا زمن سوخته به زین پرسندشمارهٔ ۵۱افسوس که شد جوانی و چیز نماندشمارهٔ ۵۲تا کی ز توام جفای دلسوز رسدشمارهٔ ۵۳نه با تو مرا خلوت و جام می بودشمارهٔ ۵۴تا طره بدان روی دلارای افکندشمارهٔ ۵۵شاها بتو ایزد همه آفاق سپردشمارهٔ ۵۶زین پس دل من بمهر یکتا نشودشمارهٔ ۵۷شبهای جهان مگر بهم پیوستندشمارهٔ ۵۸هر دم ز توام غمی دگر باید بردشمارهٔ ۵۹زاواز خوش تو عقل مدهوش شودشمارهٔ ۶۰ناگاه چنین کرانه جوئی که چه بودشمارهٔ ۶۱چون بیخبری از غمم ایماه چه سودشمارهٔ ۶۲یک شهر همیکنند فریاد و نفیرشمارهٔ ۶۳زینگونه که شد خوار و فرومایه هنرشمارهٔ ۶۴گفتم که چراست گرد آن تنگ شکرشمارهٔ ۶۵تا من ز رخ خوب تو گشتم مهجورشمارهٔ ۶۶جانا نم دیده وتف سینه نگرشمارهٔ ۶۷ای روی تو را برده مه چرخ نمازشمارهٔ ۶۸گفتی مگذر بکوی ما در زین پسشمارهٔ ۶۹در جامه ازرق آن بت عشوه فروششمارهٔ ۷۰زلفی که همی نهاد سر بر قدمششمارهٔ ۷۱آن ماه که آفتاب نامست رخششمارهٔ ۷۲نادیده هنوز آن رخ غم پردازششمارهٔ ۷۳یک بوسه زلعل خویش کم گیر و ببخششمارهٔ ۷۴گفتم که بزلف در کجا دارم دلشمارهٔ ۷۵در هجر تو گفتم که ز جان میترسمشمارهٔ ۷۶در فرقت تو دلی پر از خون دارمشمارهٔ ۷۷دلخسته آنزلف چو چوگان توامشمارهٔ ۷۸بر آتش غم فتاده چون زلف توامشمارهٔ ۷۹در عشق تو تیره حال چون خال توأمشمارهٔ ۸۰بی دیدن دوست دیدگانرا چکنمشمارهٔ ۸۱من آتش دشمنان بباد انگارمشمارهٔ ۸۲من جمله زبان ز حرص چون بید شدمشمارهٔ ۸۳بگذشت ز عشق دولت بی غمیمشمارهٔ ۸۴ایدل نکنی تو زین فضولیها کمشمارهٔ ۸۵از دور زمانه هیچ می ناسایمشمارهٔ ۸۶گفتم ز چه چون بوصل مقدور شومشمارهٔ ۸۷گفتم در گوش اگر دهی راه سخنشمارهٔ ۸۸اکنون که فلک بقصد من بست میانشمارهٔ ۸۹دی وعده خلاف کردم ای عهد شکنشمارهٔ ۹۰جز در سر زلف تو نیاساید جانشمارهٔ ۹۱ای دل غم را نهاد باید گردنشمارهٔ ۹۲نی رای تو بر سر عنایت کردنشمارهٔ ۹۳دل گر غم تو چنین خورد وای بر اوشمارهٔ ۹۴تا چند کشیم جور عالم من و توشمارهٔ ۹۵پیراهن و فوطه بر تن روشن توشمارهٔ ۹۶تا دست رهی گسست از دامن توشمارهٔ ۹۷زین سان که منم به عشق در کیست بگوشمارهٔ ۹۸زلفی که همه سال دل و جان برد اوشمارهٔ ۹۹دوشم چه شبی بود ز دل تاب شدهشمارهٔ ۱۰۰نا یافته شهرخی ز وصلش ناگاهشمارهٔ ۱۰۱در باغ شدم قصد سوی می کردهشمارهٔ ۱۰۲گه تاب سر زلف مشوش میدهشمارهٔ ۱۰۳دلدار کمان دلبری کرد به زهشمارهٔ ۱۰۴از بسکه همیکنم بشب ناله و آهشمارهٔ ۱۰۵جانا تو چنین بجنگ با من زچهشمارهٔ ۱۰۶در لطف به نکته سخن می مانیشمارهٔ ۱۰۷گر دسترسی به سیم و زر داشتمیشمارهٔ ۱۰۸ای دل اگرم امان جان بایستیشمارهٔ ۱۰۹بر زلف تو از گره نشان بایستیشمارهٔ ۱۱۰در ساخته بر غم من دیگر جایشمارهٔ ۱۱۱یک روز به طبع با رهی دم نزنیشمارهٔ ۱۱۲باز این دل سرگشته هجران پیمایشمارهٔ ۱۱۳بی دیدن من جان جهانم چونی؟شمارهٔ ۱۱۴ما را ندهد سپهر یک جرعه میشمارهٔ ۱۱۵نه چون رخ تو گلی بود یاسمنیشمارهٔ ۱۱۶ای بیش ز مه به نیکویی و کم نیشمارهٔ ۱۱۷گر روی چو مه ز من نهانی نکنیشمارهٔ ۱۱۸دی وعده خلاف آمد از آن آزردیشمارهٔ ۱۱۹تا چند دل آزاری و رخ برتابیشمارهٔ ۱۲۰خود از همه کار جور کردن دانیشمارهٔ ۱۲۱ای دوست اگر نصیحتم می شنویشمارهٔ ۱۲۲در حسن مماثلت به یوسف نکنی