گنج

شمارهٔ ۸۸ - در مدح صدر اجل رکن الدین

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یم۴۳ بیت
زهی دهان تو میم و زلعل حلقه میمزهی دو زلف تو جیم و زمشک نقطه جیم
ز مهر میم تو وز جور جیم تو هستمفراخ حوصله چون جیم و تنگدل چون میم
چو جیم یکدله ام با تو پس چرا با منزمیم بسته دهانی همی کنی تعلیم
شدآتش رخ تو بر دو زلف تو بستانمگر که زلف و رخت آتشست و ابراهیم
اسیر شد دل مسکین بدام عشق چو دیدبزیر دانه نار آن دو رسته در یتیم
زده است افعی زلفت دل مرا و هنوزامید وصل همیدارد اینت قلب سلیم
سیه گلیمی من شد زعارض تو پدیدزند ازین پس حسن تو طبل زیر گلیم
ازان ستیزد بیگانه وار با من یارکه میگریزد سیماب وار از من سیم
چوباد او همه تن جان چو شمع من گریانبیک سلام ازو جان بدو کنم تسلیم
ززخم و زردی رویم چو روی اسطرلابزجوی خون همه خطش جدول تقویم
سخن چه رانم چندین دراز گشت حدیثجفا کشیدن عشاق عادتی است قدیم
تراست جان، ببر و گرد دل مگرد از آنکه هست مدحت صدر جهان در او تصمیم
کریم مطلق و حرز زمانه رکن الدینکه شاید ارز کرم خوانیش رئوف و رحیم
سخای وافر داده لقبش بحر محیطحیای مفرط نامش نهاده لطف جسیم
عبارتی بود از لفظ او دعای مسیحاشارتی بود از کلک او عصای کلیم
بپیش قطره جودش کم از بخار بحاربنزد شعله خشمش کم از شرار جحیم
مقدمست چو شرع رسول در تفضیلمسلمست چو نام خدای در تقدیم
شهاب هست نسیمی زرای روشن اوکز آسمان شرف دور کرد دیو رجیم
از آن خزانه حکمت بدو سپرد خدایکه هست در سنن شرع و دین حفیظ و علیم
بزیر هر سخن او هزار گونه نکتبزیر هر نعم او هزار گونه نعیم
خجل همی شود از جود دست او طوبیعرق همیکند از شرم لفظ او تسنیم
تبارک الله از ان رمزو نکتهای سخنکه عقل مدرک عاجز بماند از تفهیم
زهی ز قدر تو سر زیر همچو آب آتشزهی ز حلم تو سرکش چو باد خاک حلیم
تو نام فضل و سخا زنده کردۀ ورنیسخا و فضل بیکباره گشته بود عدیم
زحکمت ار بکشد پای چرخ دست قضابتیغ صبح کند چرخ را میان بدو نیم
ز باد قهر تو کشته شود چراغ حیاتبآب لفظ تو زنده شود عظام رمیم
ز رای روشن تو گیرد ارتفاع فلکچنانکه گیرند از آفتاب در تنجیم
اگر مجسم بودی جلال تو بمثلنگنجدی بمکان و زمان دراز تعظیم
عطای سایل واجب شناختی چو نانکه باز می نشناسند سایلت ز غریم
بهار عدل تو است آن هوای خوش که در اونه لاله است سیه دل نه نرگسست سقیم
فلک چو مرکب قدرت بزین کند سازدزپوست خصم تو فتراکرا دوال ادیم
بزرگوارا صدرا ترا توانم گفتشکایت از بد چرخ خسیس و دهر لئیم
تو کعبه فضلائی و خلق عالم راجناب عالی تو از بد زمانه حریم
همیخورم ز جفای زمانه زخم درشتهمی کشم زعنای زمانه رنج عظیم
بنات فکرم هستند یکجهان همه بکرنکرده خطبه ایشان سخای هیچ کریم
چه سود نکته بکرم چو شد کرم عنینچه سود نطفه فکرم چو جود گشت عقیم
روا بود که بنازم بدینقصیده که هستبدیعتر ز بهار و لطیف تر ز نسیم
سبک چو روح خفیف و سلس چو طبع لطیفروان چو ماءمعین و قوی چو رای حکیم
بفردولت مدحت چنان شود سخنمکه چون صدای سخایت رسد بهفت اقلیم
همیشه تا نبود چون عقیق سنگ سیاههمیشه تا نبود چون رحیق ماءحمیم
بآب حیوان بادات مشتری ساقیبفر باقی بادات دور چرخ ندیم
میان جام نکو خواه تو شراب طهوردرون جان بداندیش تو عذاب الیم
شب عدوی تو بادا همی دراز و سیاهکه دم در او نزند صبح تیغ زن از بیم