گنج

شمارهٔ ۷۰ - در مدح شهاب الدین خالص و شکایت از قحطی اصفهان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۶۶ بیت
ای بر سر آمده تو ز ابنای روزگاروی کرده روزگار بجاه تو افتخار
فرزانه میر عالم عادل شهاب دیندریای سیل‌قطره و ابر گهرنثار
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدرچشم ستاره چون تو ندیده بزرگوار
شیر فلک زصولت خشم تو زرد رویباد صبا ز نفخه لطف تو شرمسار
چو نعلم خوش حریفی و چون مال دوست رویچون بخت به نشینی و چون عقل نیک یار
حکمت جهان نور دو سخایت خزینه بخشعزمت ستاره جنبش و حزمت زمین قرار
لطف تو همچو جوهر جانست دل شکرخشم تو همچو خنجر مرگست جانشکار
حسن عنایتت ببرد زافتاب لرزصدق رعایتت ببرد زاسمان دوار
انعام تو چو مایه فیضست دستگیراقبال تو چو پایه جاهست پایدار
چون نارتیز خشمی و چون باد روح بخشچون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
خلق تو برده قیمت هر نافه تبتلطف تو داده رونق هر در شاهوار
گردون ترا زطاعت جان بسته برمیاندولت ترا برغبت پرورده در کنار
جود تو هکچو رزق رسیده بخاص و عامبا او نه بارمنت و نه رنج انتظار
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیموی حصن مملکت بوجود تو استوار
دانی که بی تو حال سپاهان چگونه شدبشنو ز من بنظم که شرحی است جانشکار
دانم که خود رسیده بسمع مبارکتآن صعب صاعقه که بمردم رسید پار
حال جهان ز نظم بیفتاد لاجرممردم دگر شدند و دگر گشت کاروبار
نه با کسی مروت ونه با کسی کرمنه با کسی تواضع ونه با کسی وقار
دور ازتن تو دنیا در نزع اوفتاداین واپسین دمست و بآخر رسیده کار
زانروی کشت زرد و چشم چشمه خشکعرق امل ضعیف و دل عافیت فگار
آنک کبود گشت بن ناخنان کوهوانک سیاه شد در ودیوارروزگار
بنگر دریده جامه و شاقان صبحدمبنگر بریده موی عروسان شاخسار
ساقط شدست نامیه را قوت نمابنض هواست مضطرب از ماده بخار
هم چرخ را خدرشده ترکیب هفت عضوهم طبع را مزاج تبه گشته هر چهار
مفلوج گشته اتش و معلول گشته بادهم خاک با عفونت و هم آب ناگوار
ادرار رزق خلق قلم بر نهاده قحطمجری نمانده ا جزای یک شخص از هزار
از سیل مرگ عرصه عالم دراضطرابوز رنج فاقه کافهٔ مردم در اضطرار
شد خاکها بخیل و نروید ازو نباتشد شاخها عقیم و نزاید ازو ثمار
از آتش تموز و زبی آبی جهانشد تابه های ماهی هر صحن جویبار
آب اوفتاده زیر زمین همچو نام ناننان را چو قرص خورزبر آسمان مدار
هم خلق سنگ دل شده هم ابر سخت چشمهم بادآتشین دم و هم آب خاکسار
شد خوشه همچو سنبله چرخ دوردستشیریش بر یمین و ترازوش بریسار
نان چون مخدرات نهفته زخلق رویگندم خلیفه وارگران قدر و تنگبار
نان شد بنرخ شیرین لیکن بطعم تلخهم قرص منکسف شد و هم گرده کم عیار
مرغان زحرص دانه ارزن ستاره چینماهی زشوق آب فلک را شمرشمار
نان ناپدید کشته چو آب حیات و خلقهمچو سکندر از پی او گشته جان سپار
در آرزوی کاه بر آخور سقط شدستبختی کوه موهان تازی را هوار
قومی زتاب گرسنگی از وجود سیرفومی زضعف تشنه بخون گشته تیغ وار
این همچو گبر قرص پرست و تنور دوستوان همچو ابر قرص در انبان و اشکبار
گفتی که خاک میخورد آن راست همچو مارگفتی زیاد میزید این همچو سوسمار
.وانکس که او سه شهر بنانباره داشتیاز حرص پاره نان چون زیر کشته زار
وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغمردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
عورت برهنه عورت پوشی نیافتهآنکسکه از مرصع میداشت گوشوار
فرزند همچو سگ شده مارد گزای و شوخمارد چو گربه گشته جگر خای و بچه خوار
اینخون گوشتخورده از آنکش چو خون و گوشتوان گوشه جگر زجگر گوشه گربه وار
آن از پی گیاهی با خر بگفتگویواین بهر استخوانی باسگ بکارزار
بر شاهراه شهر و زوایای کو چهاده ده نهاد مرده ده روزه بر قطار
آن عجز و آن تضرع طفلان نازنینوان لابه وان نیاز جوانان شادخوار
این خون همی مکید زپستان بجای شیروان همچنان که خرما خائید نوک خار
خوانی نهاده نی بجز از سفره فلکدستی گشاده نی بجز از پنجه چنار
ننموده روی تازه همی سوسن وسمننگشوده لب بخنده همی پسته وانار
نه هیچ دستگیر مگر فضل ایزدینه هیچ پایمرد بجز فضل کردگار
وانگاه گرگ قحط زده در رمه فتادمیکشت هرکه یافت اگر فربه ارنزار
بر بود گرگ مرگ هر آنکو گزیده ترآیا که چون همیکند این مرگ اجتبار
از مرکب حیات ببین چون پیاده کردآنرا که یافت گردون بر معنیی سوار
حشو عوام خود نتوان بر شمرد لیکز اهل هنر نماند کسی اندرین دیار
ایشان شدند، میر بماناد جاودانتا دامن قیامت از ان قوم یادگار
ای بر سپهر رفعت خورشید نور بخشوی بر سریر دولت جمشید نامدار
بنگر بچشم عبرت و حال جهان ببینعاقل ز حالهای چنین گیرد اعتبار
دل بر جهان منه که جهانرا ثبات نیستتکیه مکن بر اوی و بهش باش زینهار
تو شربت مراد زجوی فلک مجویامید خوشدلی ز مدار فلک مدار
یک خرده ضرب نقد وفا من نیافتمبن کیسه سپهر بجستم هزار بار
منت خدایراکه شد این واقعه بسربر گوشه بساط تو ننشست ازان غبار
تا باغ زرد روی شود فصل مهرگانتا شاخ سبز جامه شود وقت نو بهار
رای تو باد باروی اقلیم مملکتتیغ تو باد بازوی اقبال شهریار
جاه تو از نوائب افلاک در امانجان تو از حوادث ایام در حصار