شمارهٔ ۵۱ - در شکایت از روزگار و مرثیت
هیچ رنگ عافیت در حیَز عالم نماندهیچ بوی خوشدلی با گوهر آدم نماند
از براین خاک توده یک تنِ آسوده نیستزیر این سقف مقرنس یک دل خرم نماند
جر نحوست نیست قسم ما ز دوران فلککوکب سعد ای عجب گوئی در این طارم نماند
دیو فتنه برجهان عافیت شد پادشابا سلیمان سلامت حشمت خاتم نماند
آفتاب عمر عالم بر سر دیوار شدتا نه بس گویند اناالله این عالم نماند
دینی اندر نزع افتادست ای اسرافیل خیزدردم آن صور ار همی دانی که جز یک دم نماند
گر جهان بی مرد شد شب چون به غم آبستن استتخت را جمشید نی و رخش را رستم نماند
تن بزن با زحمت ناجنس چون کس نیست اهلدم مزن ازغصه ایام چون همدم نماند
گر همه صحرای عالم غم بگیرد نیست غمچون مرا در تنگنای سینه کنج غم نماند
شد نعم معزول از شغل مروت آنچنانکحکم جزم امروز جز با حرف لا و لم نماند
حیلتی کن مرگ را چون درد از درمان گذشتچاره ای کن صبر را چون ریش را مرهم نماند
غیب خواجه چنان بر ما منغص کرد عیشکز همه لذات دنیامان جز این مقدم نماند
مقدم صدر جهان گفتیم سور دولت استسور هست آری ولی آن نیز بی ماتم نماند
شد یقین ما را که در عالم نخواهد ماند کسکانکه جان جان ازو میزاد بنگر هم نماند
با دو بازو بد جهان چون خواجه کونین رفتدانکه در عالم جز این یک بازوی محکم نماند
چون در آمد وقت رحلت کوفت خواجه کوس مرگطیبین للطیباتست این سخن مبهم نماند
چونکه از فرزند و خال و عم ندید او حاصلیلاجرم در بند فرزندان و خال و عم نماند
بر قضای آسمانی چون رضا بود از نخستزان در ابروی رضایش هیچ پیچ و خم نماند
شد نهان در آستین غیب آن دست جوادای در یغا کاستین آن کرته را معلم نماند
او برفت و ماند از وی زادهٔ او یادگارماند بر جا عیسی مریم اگر مریم نماند