گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح اردشیر بن حسن اسپهبد مازندران

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۶۲ بیت
بتافت از افق ملک و آسمان بقادو کوکب ملکی چون دو پیکر جوزا
دو شاخ دو حه ملک و دو شاه عرصه دیندو ماه برج سعادت دو در بحر سخا
دو شمع جمع ملوک و دو چشم روی وجوددو روح قالب عقل و نجم چرخ علا
دو جوهر ملکی در دو پیکر فلکیکه این ندارد جز آن و آن جز این همتا
یکی سلیمان ملک و یکی فریدون فریکی سکندر تاج و یکی قباد آسا
یکی نتیجه دولت یکی سلاله ملکیکی سحاب سخاو یکی هزبر وغا
یکی بخردی چون ابرواهب الارزاقیکی بطفلی چون عقل مدرک الاشیا
بنزد این صفت روح لعبت چابکبه پیش آن لقب عقل مرغک دانا
سوار لشکر لالا تکین این رستمو شاق درگه با با مهین آن دارا
بسال اندک لیکن بمرتبت بسیاربزاد خرد ولیکن بپایگه والا
بجرم لعبت چشم و بخردیش منگرازآنکه دیده ز خردی او بود بینا
اگر ستاره بچشم تو مینماید خردهم از بلندی جاهست و رتبت اعلا
سودا دیده و دل گرچه کوچکند بجرمنه عقل و روح درین هر دو میکند مأوا؟
اگرچه مرکز از روی ذات نیست عریضمحیط دایره چرخ از او شود پیدا
وگرچه نقطه نباشد زروی جرم بسیطنه استقامت خط را از او بود مبدا؟
تو باش تا شود اعلام رایت ایشانردای گردن این هفت گلشن دروا
تو باش تا که زآواز کوس نصرتشانزهم بدرد این سقف قبه مینا
وشاق این بستاند خراج قسطنطینغلام آن بگشاید حصار جابلقا
بروز میدان تا بر فلک سوار شوندهمی دوند قضا و قدر ز پیش و قفا
ز عجز گوشه فتراک خسته دست قدرزرنج آبله کرده پیاده پای قضا
گشاده پردگیان فلک تماشا راهزار دیده روشن ز روزن با لا
سپهر غاشیه بر دوش میکند زهلالفلک بقصد زمین بوس پشت کرده دوتا
فتاده پای فلک در پیش برون زرکابشده وشاق ملک را عنان زدست رها
همی دمد نفس صبح وان یکاد براینهمی نویسد جبریل قل اعوذ آنرا
سپهر از پی تعویذ گردن ایشانبکنده ناخن و دندان ز شیر واژدرها
گه از هلال کمانی بزه کند گردونگهی ز صبح عمودی برآورد عمدا
گه از ثریا آماجگاه تیر نهدگه از شهابی زوبین کشد زروی هوا
ز آفتاب گهی تیغ و گه سپر سازدزماه گه خم ابرو کشد گهی طفرا
ز چیست اینهمه بازی چرخ و بوالعجبیکه تا در او نگرند آن دو شه بعین رضا
بپیش پرتو نور جمال عارضشانکه قرص خورشید از عکس آن گرفته ضیا
مه چهارده در معرض جمال هنوزنگفته (من)که خرد گفت خامش ای رعنا
تو کیستی که نهی پای بر بساط ملوکتو از کجا وحدیث خدایگان زکجا
تو آنگهی بر مردم مشار الیه شویکه شکل نعل سمنش عیان کنی برما
بدست رضوان قدرت همی بپیرایدزبهر پرچم این هر دو طره جوزا
سپهر رفعت شمس الملوک زهره رکابجهان جان شرف الملک آفتاب لقا
دوگوشواره عرش خدایگان زمینکه می بسایند اوج ستارکان سما
حسام دین ملک شرق مرزبان جهانکه ملک یافت بمیراث از آدم و حوا
بزرگ بارخدایی که عدل شامل اوشداست واسطه گرک و میش در صحرا
شهنشهی که طریقی نهاد در بخششکه برذخیره دریا و کان نکرد ابقا
بلند همت او آنکه در ممالک خویشنه دزد فتنه گذارد نه یاوگی افنا
سموم قهرش اگر در خیال کوه آیدشود مفاصل که مستعد استرخا
نسیم لطفش اگر بردل جهان گذردزلال اطلس دوزند بر قد خارا
کیند برسر او هفت چرخ؟ هفت غلامکیند بردر او هفت بحر؟ هفت گدا
اگر نداری باور عیان ببین اینکبانتجاع بدر گاهش آمده دریا
بنزد گنجش نو کیسه ایست کان بدخشبه پیش تختش نو دولتی خان ختا
بسا که تخت ملک پیش خویشتن دیده استفراسیاب میان بسته در صف امرا
تو ملک اوبین چندین هزار سال شدهتبارک الله پیری بود چنین برنا؟
ولیک ذات ملک ظل عالم قدم استکه دور دهر تصرف نمی کند آنجا
زهی نموده طبعت زلال آب حیاتزهی مجاهر خلقت نسیم باد صبا
رسیده حلم تو آنجا که تابش خورشیدگذشته عدل تو زآنجا که سایه عنقا
مثال تو سبب بندگی چو حرص و طمععطای تو سبب زندگی چو آب و گیا
خدا یگانا کانت همی دعا گویدکه عدل تو همه جائی رسیده است الا
چه جرم کرده ام اخر چرا چنین کردیبده و شاق سخاوت و ثاق من یغما
ببرده گیر تو این ده قراضه از بن جیببداده گیر تو این چند خرده زر بعطا
پس آنگی چه؟ نه چو نمن رهی شوم مفلسبکدیه ام بدرت باید آمدن فردا؟
چنان مکن که زاسراف جود و غایت بذلتو بی خزینه بمانی ومن رهی رسوا
درازگشت و هنوز اولست بیت مدیحز حد گذشت و هنوز ابتد است وردودعا
همیشه تا که بود آفتاب زرد کلاههمیشه تا که بود آسمان کبود قبا
دوام ملک دوشه باد زیر چتر ملکچنانکه زو ابد آموزد امتداد بقا
توباش خازن روزی بندگان خدایکه تا نه وعده تنقض کند نه استقصا
بتیغ نصرت اسلام قامع الالحادبیمن رایت منصور قاهر الاعدا
ز فر نام تو لفظ رهی قلاده چرخزمدح تو لقب بنده سید الشعرا