شمارهٔ ۳۳ - در مدح اقصی القضاه رکن الدین صاعد
روی یارم ز آفتاب اکنون نکوتر میشودتا به گرد ماه از مشک چنبر میشود
مرکز شمشاد او از لعل و یاقوت آمدهستپر او ز دیبای او از مشک و عنبر میشود
خانه دل از رخ خوبش شود روشن همیعالم جان از سر زلفش معطر میشود
سرو بین کز رشک قدش کشتیاش بر خشک ماندگل نگر کز شرم رویش در عرق تر میشود
هرکه او با حلقه زلف وی اندر حلقه شداز میان جان و دل چون حلقه بر در میشود
در دو عالم سایه بر خورشید هرگز نفکندهرکه را سودای او یک ذره در سر میشود
جان به طوع دل فدای خاک پایش کردهامنیست درخوردش ولی دستم بدین در میشود
گرچه لعلش همچو عیشم تلخ میراند سخنچونکه بر شکر گذر یابد چو شکر میشود
گفت لعل او کنم از وصل کارت همچو زراینچنین ساده نیام کم (کهم؟) عشوه باور میشود
هر متاعی کان مرا باشد ز جنس جان و دلدر بهای یک نظر در کار دلبر میشود
عیدی از من شعر میخواهد که بهر تهنیتسوی صدر خواجه هر هفت کشور میشود
صدر عالم رکن دین اقضی القضاة شرق و غربآنکه چرخش بنده و ایام چاکر میشود
صدق بوبکریش جفت عدل فاروقی شدهستشرم عثمانیش یار علم حیدر میشود
آسمان از قدر جاه او بلندی میبردو آفتاب از نور رای او منور میشود
دست او گاه سخاوت شرم طوبی میدهدلفظ او وقت عذوبت رشک کوثر میشود
سروری را سروری از وی به حاصل آمدهستآرزو را آرزو از وی میسر میشود
توشه جان از حدیثش نیک فربه شد ولیکیسه کان از سخایش سخت لاغر میشود
عقل در سودای جاه او ز خود بیگانه شدوهم در دریای علمش شناور میشود
صدر شرع از فرجاه او مزین شد چنانکنوک کلک از رشح خلق او معتبر میشود
حکم و حلمش همرکاب با دو خاک کند از صفتلطف و عنفش همعنان آب و آذر میشود
مشتری تا گشت صاحب طالع مسعود اونزد دانا کنیت او سعد اکبر میشود
در رکاب خدمتش گردون پیاپی میدودبا قضای آسمان حکمش برابر میشود
بحر چون خوانم مر او را چون به گاه مکرمتهر سر انگشتی ازو صد بحر اخضر میشود
عدل او آسایش مظلوم و ظالم میدهدمدح او آرایش دیوان و دفتر میشود
از بنانش هر کسی جز بحر شادی میکندوز سخایش هرکس جز کان توانگر میشود
مشکل شرع از بنان او همه حلکرده شدروزی خلق از سر کلکش مقدر میشود
آفتاب از شرم رای او شبانگاهان بینتا چه سرگردان و حیران سوی خاور میشود
باد خلق او مگر بگذشت بر خاک تبتخون از آن در ناف آهو مشک اذفر میشود
پیش لفظ او صدف چون من همه تن گوش شدلاجرم در سینه او قطره گوهر میشود
ابر را گویند کز تأثیر جذب آفتابچون بخار از روی دریا بر فلک بر میشود
نزد من تحقیقش آن باشد که هنگام سخاآفتاب از شرم رایش زیر چادر میشود
قول صدق او چو قرآنست و قرآن گهگهیظاهر اندر بند سیم و حلقه زر میشود
روز درس او ملک گردد چو سوسن دَهزبانگاه وعظ او فلک نُهپایه منبر میشود
مدت عمرش بخواهد ماند تا دور زمانبا قضا از غیب این معنی برابر میشود
اعتدال عدل او برداشت علتها چنانکخانهبیمار بیزار از مزوّر میشود
هرچه اندر حُقهٔ سینه کسی تضمین کندجمله در آیینهٔ طبعش مصوّر میشود
نصرت ایزد به هر حالی قرین جاه اوستلاجرم بر کافهٔ خصمان مظفّر میشود
ای ترا گشته مسلم منصبی کز روی شرعهرکه گردد منکر حکم تو کافر میشود
تیغ کوه و تیغ خورشید ایمنند از یکدگرتا میان هردو انصاف تو داور میشود
دست کوتهکرد مقناطیس زآهن تا بدیدکز چگونه عدل تو خصم ستمگر میشود
اندر ایام تو ظالم میبترسد آنچنانکباز در زیر زِره نزد کبوتر میشود
بانگ بر ظالم چنان زد هیبت انصاف توکز نهیبش کهربا که را مسخّر میشود
بخل و ظلم از شرم جود و بیم عدلت در جهانآن چو سیمرغ این دگر کبریت احمر میشود
چرخ بربستهست در عهدت درِ ظلم و ستماز کواکب زان قبل گردون مسمر میشود
آسمان در پیش حُکمت حلقهدرگوش آمدهستو آفتاب از بهر جودت کیمیاگر میشود
ذره پیش لطف تو گردد گرانسایه چو کوهکوه با حلم تو چون ذره سبکسر میشود
هرکه چون سوسن به مدح تو زبان تر میکنددر زمان او را زبان پر زر چو عبهر میشود
از تو چشم ِ فضل روشنگشت و جان علم شادکیست کاندر عهد تو نه علمپرور میشود
خصم تو گر از تو بر گردون گریزد فیالمثلاز نهیب تو دو نیمه چون دو پیکر میشود
تیغ از ننگ عدوی تو برآسودهست از آنکخود نفَس در حنجر خصم تو خنجر میشود
معنی مدحت ندارد هیچ پایانی پدیداین ز عجز ماست گر لفظی مکرّر میشود
مدح چون تو فاضلی آسان توان گفتن از آنکخود زبان ِ کلک در مدحت سخنور میشود
تا چو تو در هر بهاری ابر گوهر میدهدتا چو من در هر خزانی باد زرگر میشود
این نفاذ حُکم تا روز قضا پاینده بادکز تو روز ِ بدعت و شُبهت مکدّر میشود
بر تو عید فطر بادا خرم و میمون که خودمرگ اعدای تو همچون عید دیگر میشود
موسی بادت قوام الدین همیشه پیش روتا چو هارون قوّت پشت برادر میشود