شمارهٔ ۲۷ - در مدح نظام الملک وزیر
مرا هر ساعتی سودای آن نامهربان خیزدکه مشکینش همی گویی دو سنبل ز ارغوان خیزد
رخ رخشان آن دلبر فراز قد رعنایشبه ماه چارده ماند که از سرو روان خیزد
دهان تنگ و روی او گمانی در یقین مضمردرو دربسته مرجان یقینی کز گمان خیزد
در آن کوچک دهان صد تنک سکر تعبیست اورابدین تنگی نمیدانم سخن چون زان دهان خیزد
اگر عکس رخش افتد بدین آیینه گورحقههزاران آه سربسته ز مهر آسمان خیزد
نگه کردن نیارم تیز اندر روی آن دلبربر او از نازکی ترسم که از دیدن نشان خیزد
ز عنبر دایره سازد که دارد مرکز اندر دلز سنبل خط کشد بر مه که از نقطه اش روان خیزد
اگر در خاصیت خیزد همی از زعفران خندهمرا در گریه افزاید کم از رخ زعفران خیزد
ز من جان خواهد و بستد و گر زو بوسه ای خواهمخصومت آن زمان باشد قیامت این زمان خیزد
به فر عشق او گشتم توانگر از زر و گوهرولیکن اینم از رخسار و آن از دیدگان خیزد
نخیزد زَابروکان آن زر و گوهر کز رخ و چشمماگر خیزد ز دست و طبع دستور جهان خیزد
وزیر عالم و عادل نظام مشرق و مغربکه سوی خاک در گاهش نشاط انس و جان خیزد
جمال الدین نظام الملک کاندر دولت و ملتنه چون او مقتدا باشد نه چون او قهرمان خیزد
زمین خواهد که با حلمش درنگی هم رکاب افتدزمان خواهد که با حکمش زمانی هم عنان خیزد
بیادش ساغر لاله از این سان لعلگون رویدز شکرش سوسن خوش دم چنین رطب اللسان خیزد
بهار از رشک طیع او همیشه اشکبار آیدصبا از شرم خلق او همیشه ناتوان خیزد
همای همتش را عرش سقف آشیان زیبدضمیر روشنش را صبح بهر ترجمان خیزد
سموم قهرش ار خیزد ز خارا خون برون جوشدنسیم لطفش ار بجهد ز آتش ضیمران خیزد
حقیقت آن زر و گوهر که دست جود او بخشدنه از ابر بهار آید نه از باد خزان خیزد
ندانم چون همی بخشد به بدره بدره آن چیزیکه از خورشید ذره ذره در اجزای کان خیزد
زهی دریادلی کز حرص جود و طمع بذل توزاطراف جهان هر روز چندین کاروان خیزد
فلک بهر زمین بوست چو اختر سرنگون افتدملک از بهر انگشتت چو گردون اوفتان خیزد
جهان از فر عدل تو چنان گشته است کاندر وینه اسم دادخواه آید نه بانگ پاسبان خیزد
اگر نه عفو جانبخش تو آن را برزند آبینعوذبالله از خشمت عذاب جاودان خیزد
مگر با رای تو پهلو همی زد صبح کوته عمراز آن تکبیرها در روی او از هر مکان خیزد
مروت را بجائی در رسانیدی که در عالمنه یاد برمک آرند و نه ذکر طوسیان خیزد
چو حزمت بزم آراید به رقص اندر شود زهرهچو عزمت رزم آغازد ز مریخ الامان خیزد
چنان پر کنده شد خصمت که تا محشر نگردد جمعچنین فتحی ز رای پیرو از بخت جوان خیزد
کمینه شعله از رای تو جرم آفتاب آمدفرو تر بخشش از جود تو گنج شایگان خیزد
خداوندا اگر چه هست جود آن خصلت زیباکه فال نیک از آن گیرند و نام نیک از آن خیزد
ولیکن هم روا نبود که نام حاتم مسکینچنان گردد که با جودت ز بخلش داستان خیزد
به دریا کان همی گوید که می گفتند هر وقتیکه ناگه فتنه ای بینی که در آخر زمان خیزد
همی گفتم به خواجه دفع شاید کردن آن فتنهندانستیم خود کاین فتنه ما را زان بنان خیزد
حکایت میکند خورشید چرخ از رزم و بزم تواز آن در حالتی هم تیغ زن هم درفشان خیزد
چو دستت ابر کی باشد که تا زو قطره ای باردز برقش صد شرر زاید ز رعدش صد فغان خیزد
فلک در پیش حکم تو چو دو پیکر کمر بنددملک از بهر مدح تو چو سوسن ده زبان خیزد
چو کلک اندر بنان گیری تماشا آنگهی باشدچو چین در ابرو اندازی قیامت آن زمان خیزد
به تثلیت بنانت چون قران کلک و کف باشدبعالم در بشارت ها ز سعد آن قران خیزد
اگر دست گهر بخش تو هرگز بی قلم نبودنباشد بس عجب آری ز دریا خیزران خیزد
امل را چون عدوی تو اجل گوئی که همزادستاز آن معنی که با جود تو دایم توأمان خیزد
ز خوان جود تو خوردست این بسیار خواره حرصاز آن همچون قناعت ممتلی زان چرب خوان خیزد
خداوندا در ایام تو چون من بنده ضایعتوقع از که دارد پس کش از وی نام و نان خیزد
نه جز مدح تو لفظش را دگر کس دستگیر آیدنه جز دست تو طبعش را دگر کس میزبان خیزد
تو هم خورشید و هم ابری بپرور آن نهالی راکه آرد غنچه ها بیرون که از وی قوت جان خیزد
چه نقص آید درین دولت اگر از فر میمونتاز این درگاه دهر آرای چون من مدح خوان خیزد
به سیم آزاده پروردن به زر نام نکو جستننه بازرگانی ای باشد کز او هرگز زیان خیزد
توان گفتن به دعوی در سخا و در سخن هرگزنه چون تو در جهان باشد نه چون من ز اصفهان خیزد
ترا گر دُر منثور از بنان خیزد گه بخششمرا در مدحت تو دُر منظوم از بیان خیزد
برون آیم چو گوهر ز آب و چون یاقوت از آتشاگر صدر جهان را هیچ رای امتحان خیزد
نه از بهر طمع گویم چو دیگر کس مدیح توهما بر سگ چه فخر آرد چو بهر استخوان خیزد
همی تا چهره اطفال باغ از بیم کم عمریبه روی عاشقان ماند چو باد مهرگان خیزد
ترا سرسبزیی بادا که هر چت آرزو آیدکه چونین باید از گردون بعینه آنچنان خیزد
عدویت خاکسار و زرد چون آبی ز باد سردچنان کش از دل و از دیده نارو ناردان خیزد