شمارهٔ ۱۴ - شکایت از روزگار
دلم از بار غم خراب شد استرخم از خون دل خضاب شداست
دیده پالونه سرشک آمدطبع پیمانه عذاب شد است
وه که جانم شکار غم گشتستوه که بختم اسیر خواب شد است
تو بظاهر نگه مکن که مرالفظ چون لؤلؤ خوشاب شداست
اشک من بین که ازجفای فلکلعل چون بسد مذاب شداست
قدح سرخ لاله میبینیجگرش بین که چون کباب شداست
چرخ با من عتاب می نکندهنرم موجب عتاب شداست
در ترقی معانی نظممچون دعاهای مستجاب شداست
قدر من گر چو خاک پست افتادسخن من بلطف آب شداست
تو بقدر چو خاک من منگرهنرم بین که بیحساب شداست
سخن من زر است لیک سخاکیمیا وار تنک یاب شد است
ذره گرچه به ذات مختصر استگوهر تیغ آفتاب شداست
آه از این خواجگان دون همتکاب ازاد بارشان سراب شده است
تا شد ستند کدخدای جهانخانه مکرمت خراب شداست
بخل از ایشان جهان چنان آموختکه صدا خامش از جواب شداست
طبع ایشان گرفت هم خورشیدلاجرم زابردر حجاب شداست
سر بیمغزشان نگر کز بادراست چون خیمه حباب شداست
لعل از بار منت خورشیددر دل سنک خون ناب شد است
گوهر از لاف رعد و طعنه ابردر دهان صدف لعاب شداست
دست اندر عنان فضل مزنکه کرم پای دررکاب شداست
فضل بگذار کانکه زر دارددر جهان مالک الرقاب شداست