گنج

شمارهٔ ۱۰ - با ردیف آتش و آب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناتشواب۳۰ بیت
شدست خاطر و طبع تو کان آتش و آبنه کان آتش و آبست جان آتش و آب
ز رشک خاطر وقاد و رشح طبع ترتپرآب و آتش شد خانمان آتش و آب
به جز ز خاطر و طبع چو آب و آتش توکشید کس نتواند کمان آتش و آب
کنایتی‌ست ز جودت سخای بحر و سحابحکایتی‌ست ز باست توان آتش و آب
ز صدر و قهر تو جزوی سپهر رفعت وجاهز عنف و لطف تو رمزی جهان آتش و آب
کف تو گوهربارست و خشم صاعقه‌بارکه ابر باشد دایم مکان آتش و آب
عجب ندارم از فر عدل شامل توکه التیام پذیرد میان آتش و آب
ز سرفرازی و گردن‌کشی رجوع کننداگر بگیرد حملت عنان آتش و آب
ز بیم صرصر خشمت که دور باد و مبادفتاد در تب‌لرز استخوان آتش و آب
در آب و آتش خسبیم چو نکلیم و خلیلکنون که باس تو شد پاسبان آتش و آب
در آب و آتش خسبیم چو نکلیم و خلیلکنون که باس تو شد پاسبان آتش و آب
همی‌بلرزد بر جان آب و آتش بادز عدل تست چنین مهربان آتش و آب
چنان تظلم منسوخ گشت در عهدتکز آب و آتش ناید فغان آتش و آب
زهی چو آتش و آب آمده مهیب و لطیفکه خشم وحلم تو شد ترجمان آتش و آب
تویی غزاله فضل و تویی سلاله شرعکه کرد گوهر پاکت بیان آتش و آب
کر است و کور ز خشم تو گوش و چشم عدوتراست و تیز به مدحت زبان آتش و آب
به روزگار تو اندر روا بود که بودز روی طبع موافق قران آتش و آب
ز حرق و غرق جهان ایمنست کز عدلتبه پنبه و شکرست امتحان آتش و آب
مگر که نام تو کردند نقش بر یاقوتکه شد به فر تو هم‌داستان آتش و آب
اگر نبارد خشم تو سیل و صاعقه هیچجهان نبیند دیگر زیان آتش و آب
در آب و آتش رقص آورد شرار و حبابچو باد خلق تو زد بر کران آتش و آب
ز تو سخا و سخن دیده آب و آتش همحدیث و زر و گهر هان و هان آتش و آب
شدست مدح تو حرز سمندر و ماهیکه هر دو هستند اندر ضمان آتش و آب
ز عدل تو چه عجب زین سپس که شمع و شکرچو طلق و موم شود در امان آتش و آب
ز سرد و گرم جهان ناصحت برون آمدچنانکه ز رو گهر از میان آتش و آب
دگر نبیند تردامنی و گرسنگیاگر کف تو شود میزبان آتش و آب
روا بود ز پس این قصیده گر زین پسبر او نبشته شود داستان آتش و آب
همیشه تا که شوند از اثیر و بحر محیطفراز و شیب هوا را نشان آتش و آب
چو آب و آتش بادی تو سرفراز و عزیزعدوت زرد و غریوان به سان آتش و آب
تو همچو شمع فروزان و خصمت از دل و جانچو شمع کرده روان کاروان آتش و آب