گنج

شمارهٔ ۳ - هفت رنگ

باز از شکوفه گشت فضای چمن سپیدو اطراف دشت گشت ز برگ سمن سپید
درجنب لطف ژاله و سرخی لاله هستدرّ عدن سیاه و عقیق یمن سپید
باران سیاهی از تن سنبل نمی بردهندو به شست و شوی نخواهد شدن سپید
برگ شکوفه بر سر سنبل فتاده بینمانند هندویی که کند پیرهن سپید
چرخ عجوزه باز ز سپیداب ابر کردنزد عروس باغ رخ خویشتن سپید
طفل شکوفه در رخ او خنده می زندکاین گوژپشت بین که کند رخ چو من سپید
زان دم که شاه سیم فشاند به روز بذلبرگ شکوفه کرد زمین چمن سپید
هر لحظه ابر تند سر از کوه بر زندسقّاست ابر، دامن از آن در کمر زند
شد طرف جویبار به فصل بهار سبزآری به نوبهار شود جویبار سبز
بستان به دلکشی ست چو رخسار شاهدانگل در میان شکفته و گشته کنار سبز
طوطی گهر گرفت به منقار گوییایا لاله ژاله دارد و شد مرغزار سبز
بر برگ بید قطره فشان شد چو دید ابربر دست شاه خنجر گوهرنگار سبز
تیغش نگار بست عروس زمانه رابی رنگ مورد رنگ نگیرد به کار سبز
اعظم جمال چهره دین آنکه عدل اودیوار و در کند چو چمن در بهار سبز
آن قلعه قدراوست که ازرشح فندقششد مرغزار گنبد نیلی حصار سبز
تا بر چمن فتاد فروغ لقای گلسر می نهد بنفشه غمگین به پای گل
نرگس چو خصم تست ز تیمار و درد زردبر خاک ره نشسته و بیمار و زرد زرد
صبحی کز آفتاب سنانها شود به رزمچون آفتاب زرد مصاف نبرد زرد
معموره زمین شود از خون کشته سرخگردون لاجورد نماید ز گرد زرد
گردد ز سهم خنجر لعل تو آن زمانخورشید و ماه بر فلک لاجورد زرد
بیجاده ای است تیغ تو کآنجا که شد پدیداز عکس او چو کاه شود رنگ مرد زرد
بر خاک بس که ریخته آب روی خصمگر بر دمد ز خاک بود رنگ ورد زرد
پیوسته باد تیغ تو اندر قتال سرخهرگز مباد چهره سرخت ز درد زرد
از باد فتح پرچم شاهیت جعد بادنوروز و عید بر تو همایون و سعدباد
صانع که رنگ چهره گل آفرید سرخطغرای کارنامه حسنش کشید سرخ
باغ از طراوت است چو بزم خدایگانوآنگه در اوست لاله چو جام نبید سرخ
بر نرگس ارغوان فتد از شاخ گوییابر روی خصم شاه سرشکی چکید سرخ
از عدل شامل تو و از خون دشمنتشد کوه و دشت سبز و شقایق دمید سرخ
آبی ست خنجر تو که هر لحظه خصم رادر جویبار حلق گلی پرورید سرخ
طرف چمن گزین که در اطراف جویبارهم سبز گشت سبزه و هم گل دمید سرخ
از باد قدّ نرگس رعنا گرفت خمدر روز زرفشان تو از بس که چید سرخ
تا هیبت تو چشم سوی آفتاب کردهر آفتاب زرد شود آفتاب زرد
وقت است کز بنفشه شود بوستان بنفشگردد بنفشه همچو خطّ دلستان بنفش
صفراوی است نرگس رعنا و ارغوانشد ناردان همه تن چون ناردان بنفش
درغنچگی ست لاله نورسته آنچنانکخسرو کند به خون اعادی سنان بنفش
چندان بریخت خنجر تو خون دشمنانکز خاک بر دمد پس از این زعفران بنفش
میدان بنفشه رنگ ز تیغ بنفش تستآری هم از بنفشه شود بوستان بنفش
آن رنگرز حسام تو آمد که می کنداز خون بدسگالان جهان در جهان بنفش
بهرام و تیر را حسد از کلک و تیغ تستتا روی این سیه شود و رنگ آن بنفش
از شرم این قصیده چو دیبای هفت رنگآن هفت رنگ دید ز رویش برفت رنگ
گشت از هراس رمح تو روی سما کبودسختی زخم می کند اندام را کبود
خم داد پشت طاعت و چندان بایستادگردون به خدمتت که شدش پشت پا کبود
چرخ از کجاو گلشن تخت تو از کجافرقی تمام باشد ازین سبز تا کبود
شاها من از تغابن چرخ سیاهکاربیم است تا چو چرخ بپوشم قبا کبود
دستم بگیر ورنه چو ناخن سرم ببُرکم شد ز غبن ناخن انگشتها کبود
عیبم مبین همه هنرم بین از آنکه هستفیّاض نور گرچه بود توتیا کبود
چون نرگس و بنفشه ز آسیب روزگاربادند دشمنان تو یا کور یا کبود
در آفتاب حادثه بگداخت پیکرمای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم
ای کرده سیر کلک تو روی قمر سیاهخود چیست در جهان که نکرده ست سر سیاه
از کحل دولتت همه را چشم روشن استالا مرا که هست جهان در نظر سیاه
در گردش زمانه شب و روز می کشمجوری ز هر سپید و جفایی ز هر سیاه
دارم ز خون دیده و اندوه روزگارچون لاله رخ شکفته ولیکن جگر سیاه
خصم آب روی داد و از آن یافت تیره بختتوفیر دیده است و خریده به زر سیاه
زین بِه به حال من نظری کن وگرنه منعالم ز دود سینه کنم سر به سر سیاه
بر بخت دشمن تو کنم ختم از آن که نیستبالاتر از سیاهی رنگی مگر سیاه
بر هر چه در ضمیر تو گنجد بیاب دستکآمد بقای عمر تو افزون ز هرچه هست