گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رافتاب۴۹ بیت
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتابلشکر براند گرم به هر کشور آفتاب
رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببستبر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب
از شام لشکری که سیاهی همی نمودبا تیغ حمله کرد بر آن لشکر آفتاب
میدان آسمان ز شفق موج خون گرفتاز بس که ریخت خون ز سر خنجر آفتاب
جام جهان نمای بدادش سپهر از آنمستانه می فتاد به بام و در آفتاب
برساز زهره راست همی کرد این غزلاز رشک سوخت برخود چون مجمر آفتاب
ای برکشیده رایت خوبی بر آفتاباز ذرّه هست با رخ تو کمتر آفتاب
روشن در آتش است چو پروانه بر سپهراز رشک شمع آن رخ جان پرور آفتاب
ای بس که زرد و سرخ بر آید ز خجلتتگر رنگ روی خوب تو افتد بر آفتاب
گر در کلاه گوشه حسنت نظر کنداز طیره بر زمین فکند افسر آفتاب
از عشق خاک کوی تو اندر هواست بادوز رشک آب روی تو در آذر آفتاب
زان رو که روی می نکنی جز در آینهآینه می نماید از خاور آفتاب
در جستن حیات ز سرچشمه لبتظلمت گشای گشت چو اسکندر آفتاب
تا خوشه چین خرمن حسن تو شد جلالبر سایر کواکب شد سرور آفتاب
از روی تو پذیرد مه نور و روشنیوز رای شاه گیرد زیب و فر آفتاب
اعظم جمال دولت و دین آنکه گویدشگردون که ای ضمیر ترا چاکر آفتاب
در آسمان رفعت و در برج خاطرشهم مدغم است گردون هم مضمر آفتاب
ای خسرو زمانه که در چشم همّتتافلاک بیضه ای ست در آن اصفر آفتاب
تو اعظمی ز شهنشاه هفت فلکز آن رو که اعظم است ز هفت اختر آفتاب
گر تیغ حکم رای تو بر آسمان کشدخنجر بیفکند پس ازین در بر آفتاب
با رای تو چو گرم برآمد از آن فزعلرزان فتاده است به خاک در آفتاب
گر نوعروس رای تو برقع برافکندبر رو فروهلد ز ضیا معجر آفتاب
گردون ز خوان جود تو بر بود این دو نانیک قرص هست ماه و یکی دیگر آفتاب
نوری ست در ضمیر منیرت نهان که هستاز شعله شعاعش یک اخگر آفتاب
رای تو آفتاب نخوانم از آن جهتکز سادگی خویش کند باور آفتاب
سرگشته ای ست گرم روی چشم خیره ایبا رای تو چگونه بود همسر آفتاب
اندر پناه سایه تو نیست دهر رابا آفتاب عدل تو اندر خور آفتاب
تا خطبه زمانه بخواند به نام توزان رفته است بر سر این منبر آفتاب
وجهش همیشه روشن از آن شد که ثبت کردمنشی کلک جود تو در دفتر آفتاب
بر آستان قدر تو از سیم حلقه ای ستبر اوج سقف گنبد نیلوفر آفتاب
بر چهره بساط تو گردی که شب نشاندگردون به جعد مهر بروبد هر آفتاب
خصمت ز باد قهر چو شمع فلک بگشتدر ماتمش نشست به خاکستر آفتاب
پروانگی شمع ضمیرت گزید از آنکعالم گرفته است به زیر پر آفتاب
در خاک پست گشت چو ظلمت غبار ظلماز عدل تو چو یافت جهان انور آفتاب
تا از عدوی بدرگ تو قصد جان کندزین قصد تیز کرد سرنشتر آفتاب
عالم به زخم تیغ چو آتش گرفته ایگیرد همه جهان به یکی اختر آفتاب
شاها! اگر چنان که مرا تربیت کنیکز تربیت ز خاک کند جوهر آفتاب
فرمای کاین نکوتر یا آنکه گفته اندخیز ای سپهر حسن تو را اختر آفتاب
هر سال ده قصیده ز ایران روان کنمبا حضرتت که دارد ازو مظهر آفتاب
وین نام در زمانه بماند به نام شاهتا آن زمان که تابد ازین منظر آفتاب
گفتم خدایگانا زین سان قصیده ایکآورده ام ردیفش سرتاسر آفتاب
زیبد اگر ز خجلت خوبان خاطرمبر سر کشد ز صبح کنون چادر آفتاب
در سایه عنایت خود جای کن مراکز دور چرخ هستم سوزان در آفتاب
آن را ز زمهریر حوادث چه غم که هستاز التفات رای تواش بر سر آفتاب
در عرصه گاه تخته ایجاد تا که هستمانند مهره ای ز پس ششدر آفتاب
از بهر انتظام جهان تا کی می نهددر بحر و کان دفینه زر و گوهر آفتاب
در دور هفت جام فلک تا کی افکنداز نور باده در افق ساغر آفتاب
باد افکنده نزد عروس جلال توبر روی خاک جمله زر و زیور آفتاب
گردون ز دستبرد تو از پا درآمدهبر درگهت به خاک نهاده سر آفتاب