گنج

ترجیع بند

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۵۵ بیت
ای وصل تو اصل زندگانیوی روی تو مایهٔ جوانی
رحم آر به حال ناتوانانای دوست کنون که می‌توانی
چون حلقه سر از درت نپیچمصد ره اگرم ز در برانی
می‌گفت سروش عالم غیببا من به زبان بی‌زبانی
کز خلق جهان کناره‌ای گیربا عشق رخش چو در میانی
باز آی که در سر تو کردیمسرمایهٔ عمرِ جاودانی
در هجر تو سخت ناتوانمبا این همه عجز و ناتوانی
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
عشق از ازلست و تا ابد هستصد روی ز خلق گشت خود هست
عشق آینهٔ جهان نمایستدر وی همه نقش نیک و بد هست
جز عشق رخت نورزد آن کسکو بهره ز دانش و خرد هست
بر روی تواَش نظر حرامستآن را که نظر به سوی خود هست
در سینهٔ ریش خسته نقشیزان تیغ که عشق دوست زد هست
پایی که به گَرد او رسد نیستدستی که به جان نمی‌رسد هست
در عشق تواَم ز خود خبر نیستوان دم که مرا خبر ز خود هست
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
روی تو که قبلهٔ جهان اوستروی همه عالم اندر آن روست
چشم تو به عزم گوشه‌گیریپیوسته مقیم طاق ابروست
از زلف تو باد بویی آوردزان بوی مشام خلق خوش‌بوست
هر جور که آید از تو عدلستهر بد که پسند توست نیکوست
تو جانی و دلبران همه جسمتو مغزی و دیگران همه پوست
من چاکر تو نه این زمانمعمریست که بنده‌ات دعاگوست
قرنیست که من به مهرت ای یارعمریست که من به یادت ای دوست
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
ساقی قدحی ز می روان کندرمان خمار خستگان کن
هرچند ز جور دور پیرممی در ده و دیگرم جوان کن
ای مطرب عشق ساز بنوازگو چنگ بنال و نی فغان کن
ای دوست ز اشتیاق مُردیمروزی گذری به عاشقان کن
ای مونس خاطر غریبانرحمی به غریب ناتوان کن
ای باد به پیش یار دلبندرمزی ز نیاز من بیان کن
گو بهر ثواب آن جهانیآخر نظری بدین جهان کن
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
یکباره بگشت بر من احوالنی جاه به ما بماند و نی مال
زین پیش عزیز خلق بودیمهمخانهٔ بخت و یار و اقبال
بسته کمر غلامی یارسیمین بدنان عنبرین خال
بی رخصت ما همای دولتدر اوج جهان نزد پر و بال
و اکنون به غم تو مبتلاییمروز و شب و هفته و مه و سال
شوق تو مرا همی گدازددر بوتهٔ آرزو و آمال
احوال من از غمت خراب استفی‌الجمله به هر طریق و هر حال
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
ای روی تو صبح و زلف تو شامای هجر تو سنگ و جان ما جام
بازآ که ز تلخی فراقتنی صبر بماندم و نی آرام
از جسم ملول گشته ارواحوز روح به جان رسیده اجسام
هر شب دهدم غم تو جامیاز زهر فراق کاین بیاشام
گشتیم به جستجوی وصلتدر هر طرفی سنین و اعوام
شیرینی شربت وصالتچون می‌نرسد به کام ناکام
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم
ای یار عزیز و ناگزیرمای پشت و پناه و دستگیرم
دریاب که عمرهاست تا مندر قید محبتت اسیرم
رحم آر به حال زارم آخرای مونس خاطر فقیرم
از دل همه نقشها ستردمنقش تو نرفت از ضمیرم
هرچند که پند می‌دهندمدر عشق رخت نمی‌پذیرم
من دل ز جهان و هرچه در اوستبرگیرم و از تو برنگیرم
از وصل تو بَرنمی‌کنم دلای جان و جهان و تا بمیرم
در کوی تو طالب وصالمباشد که نظر کنی به حالم