گنج

شمارهٔ ۱۱

ای که از عدل تو در مُلک جهاندر میان میش و گرگ است آشتی
این روا باشد که در ملک دلمشحنهٔ جور و جفا بگماشتی
خود نمی‌گویی که از دُرج وصالمُهر مِهر من چرا برداشتی
شاد و خندان با وصال دیگریدر غم هجران مرا بگذاشتی
عاقبت به زین توقع داشتمآنچنان کاوّل مرا می‌داشتی