بخش ۸۶ - رای زدن بهمرد با شاه چین
یکی روز بهمرد دستور گفتکه با جان شاه آفرین باد جفت
بدین جای بیکار بودن چه سودکه بود آن که با کوه رزم آزمود
گر از بیم، دشمن نیاید به زیرتو را دل نیاید از این بیشه سیر
ز دشمن زمین کردی امروز پاکبر آن کوه گردد ز سرما هلاک
ز کارش مگر خسرو آگاه نیستکه جز راه ماچین ورا راه نیست
اگر سوی ماچین شود بیدرنگمر او را به یک نامه آرم به چنگ
فرستد مر او را بهک نزد شاهوگرنه فرستیم بر وی سپاه
بهک را و ایرانیان را به بندبیارند نزدیک شاه بلند
براند بر آن همگنان کام خویشبرافرازد از سرکشان نام خویش
چنین پاسخش داد سالار چینکه سوگند دارم به داد و به دین
که از آتبین برنگردم به جنگجز آنگه که او را بیارم به چنگ
بخواهم از او کین نیواسب گُردخردمند، سوگند نشمرد خُرد
به سوگند هرگز که یازید دستجز آن کاو به تیر زمانه بخست
بترتر ز سوگند، پتیاره نیستچو سوگند خوار ایچ خونخواره نیست
بدو گفت بهمرد کای شهریاربه گفتار بنده کنون گوش دار
تو از کین نیواسب پرداختیز فرزندِ دشمن چو کین آختی
وگر بازگردی از ایدر به جاینه از رزم دشمنت برگشت رای
دگر باره آهنگ دشمن توانکه داری جوانی و نوشه روان
چو دشمن به کوه است و ما بر زمینچه شاید بدو کردن ای شاه چین
ولیکن که فرزند شاه جهانچنان آرزو دارد اندر نهان
که آید که بیند یکی تخت شاهدلش خرّمی یابد از بخت شاه