گنج

بخش ۸۴ - نامهٔ آتبین به نزدیک بهک، شاه ماچین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
دبیر خردمند را پیش خواندوز این در سخن‌ها فراوان براند
به ماچین یکی نامه فرمود شاهبه پیش بهک خسرو نیکخواه
به نام خداوند پروردگارتوانا و روزی‌ده و کردگار
کند هرچه خواهد که هستش توانجهان پیر دارد گه و گه جوان
ز تیره شب، آرد پدیدار روزجهان را پس از دی کند دلفروز
مرا گه غمی دارد و گاه شادنهادِ جهان را بدین سان نهاد
ندانی تو ای شهریار بلندکه ما را ز گردون چه آمد گزند
چنین روزگاری درآمد درازدواند مرا در نشیب و فراز
چو گرگان گهی گرد بیشه دوانگهی چون پلنگان به کُه بر روان
ز ضحّاکیان سال و مه در گریزگهی در گریز و گهی در ستیز
ز گفتار جمشید پاکیزه دیننهان بود باید مرا این چنین
که چون دید از اختر که کارش بگشتز شاهی دل روزگارش بگشت
گرفتار خواهد شد آن مستمندز ضحاک بر وی بیاید گزند
نیای مرا آن که بودش پسربخواند و نمودش همه سربسر
که چندان که در دشت و صحرا بویدوگر زیر دریا به زندان بوید
ز ضحاکیان کس نباید که نیزببیند، فریبد شما را به چیز
تو فرزند خود را همین پند دهمر او را بدین پند سوگند ده
بگو تا نهان باشد از بدنژادکه چون او نژادی به گیتی مباد
چو ضحّاک بر سر کشد روزگارپدید آید از ما یکی شهریار
که او را بگیرد، به بند آوردبه ضحّاکیان بر گزند آورد
شما را شود پادشاهی چو بوددهد روشنایی از این تیره دود
کنون من به گفتار این پاکدیننهان و گریزان شدستم چنین
همی تا توانم که جنگ آورمنخواهم که نامم به ننگ آورم
چه مایه بکوشیم از بهر نامزمانه همی باز دارد لگام
من از جنگ و چاره بماندم کنونسپهر روان کرد ما را زبون
به تو دست و امید خویش آختمپناه تن و جان تو را ساختم
از اندرز جمشید و از پند اومرا این رسانید فرزند او
که چون تنگ دارد شما را جهانبُنه سوی ماچین کشید از نهان
که شاهی‌ست با داد و یزدان‌پرستبر آن شاه، ضحّاک را نیست دست
نترسد جز از پاک یزدان ز کسپناه شما ز ایزد اوی است و بس
تواند که دارد شما را نگاهبه یزدان و او کرد باید پناه
برآمد کنون سالیان بیشمارکه هستیم پی خستهٔ روزگار
ز ما و نیاکان ما چرخ، مهربریده‌ست ای خسرو خوب‌چهر
ندادیم هرگز تو را دردسرنکردیم بر مرز خسرو گذر
کنون کار از اندازه اندر گذشتز گردن همان آب بر سر گذشت
سر کوه داریم و دشمن ز پستو را دانم امروز فریادرس
که آری بر خویش ما را فرودز ما بر تو ای شاه زیبا، درود
چو از نامه برداشت کلک روانیکی نامزد کرد با کاروان
به بازارگانان بسی چیز دادز دینار وز اسب تازی‌نژاد
برفتند با نامه و مرد شاهبه پیش بهک خسرو نیکخواه
چو آگه شد از نامه و مرد اوبدانست سرتاسر آن درد او
بپیچید و اندر دلش کار کردبه کار اندرش رای هشیار کرد
فرستاده را داشت مهمان سه روزچهارم چو بفروخت گیتی‌فروز