بخش ۶۶ - پیوستن کوش به سپاه پدر
دل مرد دستور از او گشت شادبرون آمد او، سر سوی ره نهاد
چنان لشکری برد با خود گزینکه خسته شد از نعل اسبان زمین
برآمد به جای نشان با سپاهعنان را بپیچید و برتافت راه
سپه را به کوه اندرون جای کردیکی شمع بر نیزه بر پای کرد
تو گفتی سهیل یمن سوی چینفرود آمد و کرد روشن زمین
همه شب دل پیلدندان به جوشنهاده به جای نشان، چشم و گوش
چو چشمش بدان روشنایی رسیدز شادی به دلْش آشنایی رسید
پرستنده را گفت برخیز زودکه آتش پدید آمد از تیره دود
همی رفت خواهم سوی شاه چینبه ما بد سگالد همه آتبین
بنه برنهادند و در پیش کردز بیگانه، آهنگ زی خویش کرد
حمایل یکی تیغ و نیزه به دستچو پیل دژم بر تگاور نشست
برون رفت تیز از ره میمنهبماندند لختی ز رخت و بُنه