گنج

بخش ۳۵۷ - بازگشت کوش به مرز و بوم خود

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۹ بیت
شب آمد، درآمد به اسب سمنددو دیده به روشن ستاره فگند
به شب چون پلنگان همی تاختیچو روز آمدی خواب را ساختی
چو روزش گذر کرد بر بیست و پنجبه شهر «هواره» برون شد ز رنج
چهل بود و شش سال تا رفته بودجهان گفتی از بیم او خفته بود
کس از مرزبانان آن مرز و بومهم از خاوران و ز سقلاب و روم
ز بیم سر تیغ آن رزمسازگرفتن نیارست باز ایچ باز
ز پذرفتن باژ گنجور اویهمه ساله دستور رنجور اوی
ز راه هواره بیازرده بودسوی قریطه شد که خود کرده بود
بزرگان آن شهر را پیش خواندبر ایشان همه داستان‌ها براند
که من شهریار شما اَم درستاز آن مهربانتر که بودم نخست
برفتم، رسیدم به مرد خدایبیاموختم دانش جانفزای
همه پادشاهی روی زمینمرا داد تا خاوران همچنین
نه گور آمد آن خوب رنگین شکارسروش آمد از نزد پروردگار
مرا پیش او خواند تا آشناشدم پیش درگاه آن پادشا
چنان زشتی از روی من دور کردز دانش دلم نیز پُرنور کرد
بسی گفت و مردم نپذرفت از اویبه نزدیک «قبطا» نهادند روی
که دستور او بود بر کشورشهمه زیر فرمان او لشکرش
چو قبطا بیامد بدیدش ز مهرنه آن بودش آیین، نه آن دیوچهر
فروماند و گفت ای نبرده سوارتو گر کوشی، آن نامور شهریار
میان من و کوش راز نهانبسی هست از کارهای جهان
بپرسم، اگر راست پاسخ دهیبه شاهنشهی تاج بر سر نهی
بپرسید چندی مر او را به رازیکایک همه پاسخش داد باز
وزآن کارهایی که بودش نهفتیکایک مر او را همه باز گفت
پس از سرگذشتی سخن گفت بازهمه راز فرزانهٔ سرفراز
به رخساره بپسود قبطا زمینسپه سر بسر خواندند آفرین
به سر برش کردند گردان نثارسوی کوه طارق شد آن شهریار
فرستاده‌ای شد به هر کشورییکی نامه نزدیک هر مهتری
همی هرکس از جای برخاستندبه دیدار او رفتن آراستند
فراز آمدش گنج چندانک جاینماند اندر آن پیشگاه سرای