بخش ۳۵۱ - راندن پیر، کوش را، و پشیمان شدن کوش
ز گفتار او کوش شد تنگدلبزد اسب و برگشت خوار و خجل
چو بهری از آن بیشه ببرید راهپُراندیشه شد مغزِ سرگشته راه
گر آبادجاییست، این مردِ پیرنگوید همی این سخن خیره خیر
همانا که دیر است تا ایدر استهم از بهر کاری به رنج اندر است
همی داند او راه آبادجاینباشد همی مر مرا رهنمای
اگر من از او بازگردم چنینزیانی نباشد مر او را از این
نباید که این خانه بار دگرنیابم، نیارم من این ره به در
اگر من در این بیشه گردم هلاکچنین مرد را از هلاکم چه باک
از ایدر گذشتن مرا روی نیستکه در بیشه بیش از تگاپوی نیست
بکوشم به هر چاره تا مرد پیرمگر باشد از بد مرا دستگیر
بگشت از ره و بر در کاخ شدچو با پیر فرزانه گستاخ شد
چو آواز دادش، برآمد به بامبدو گفت ای تیرهدل مرد خام
چه بودت، چرا بازگشتی ز راهنیابی همانا همی تخت و گاه
بدو گفت کای مرد پاکیزهراییکی مردمی کن مرا ره نمای
چه باشد مرا گر تو یاری دهیوز این بیشهام رستگاری دهی