گنج

بخش ۳۴۴ - پیروزی سیاهان و گریختن کوش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۹ بیت
چو آگاهی آمد به کوش سترگکه آمد سپاهی بدان سان بزرگ
نیامد به دلش اندر اندیشه هیچبفرمود تا کرد لشکر بسیچ
گمانی چنان برد کآن سرورانزبونند مانند آن دیگران
گذر کرد بر آب ششصد هزاربیاورد رزم‌آزموده سوار
از آن بی‌رگان لشکر آگه نبودکران در زمین همچو دودی نمود
به نزدیکی شاه مازندرانسراپرده زد کوش با سروران
چو سنجه چنان دید شد کار خامسپاهی فرستاد نزدیک سام
بدان تا بدیشان بگیرند راهوز آن دشت برداشت یکسر سپاه
چو حلقه به گردش در آمد به شبنه آواز کوس و نه شور و جلب
همه راه بگرفت بر لشکرشگزند آمد از آسمان بر سرش
چو گردون ز رنگ سیه پاک شدجهان را سیه پیرهن چاک شد
برآویختند و برانگیختندز خون خاک با گِل برآمیختند
چپ و راست، پیش و پس سرورانگرفته سیاهان مازندران
همی گفت کوش ای دلیران منستوده سواران و شیران من
نه هنگام سستی‌ست، کوشش کنیدبر این دشمنان خاک پوشش کنید
دلیران به کف برنهادند جانببستند یکسر عنان در عنان
سیاهان مازندران با فرسببه یک چوب گردان فگندند از اسب
ز بس های و هوی و ز بس چاک چاکهمی گشت مریخ را زَهره چاک
برآویخت با کوش، دیو سفیدپسِ پشت پولاد و غندی و بید
گرفته به دو دست، چوب فرسبپیاده همی کوفت بر مرد و اسب
کس از چنگ آن تیزچنگ اژدهانیامد به جان، ای شگفتی، رها
رجاموس کرده‌ست گفتی مگرکه آهن نیامد بدو کارگر
بکوشید با او سپهدار کوشنه با اسب پا و نه با کوش توش
سپاهش همه روی برگاشتندسپهدار را خوار بگذاشتند
بریده ز سالار لشکر امیدکه جان کی رهاند ز دیو سپید
چو هنگام شب گشت، برگشت کوشهمی تا نماندش در اندام توش
برون رفت با لشکری زآن میانمر آن دیگران را سر آمد زمان
به مصر آمد و لشکر آن جا بماندتنی چند با خویشتن برنشاند
ز بیم سیاهان نیارست بودبسی رنج بر خویشتن برفزود